|
ان سفرکرده که صد قافله دل همره اوست---هرکجاهست خدایا بسلامت دارش
|
باور نمی کنم که تو د ل داده ای به او
چشمت به من دروغ نگوید تو هم نگو
من مانده ام تا چه بریزم به پای تو
جان تحفه نیست هستی خود یا که آبرو؟
گلگونه گونه ات به چه ماند؟ به برگ گل؟
یا سیب سرخ ؟ یا دل عاشق؟ و یا هلو؟
آورده ام دلی به مقابل دلی برم
وه ساده ام ! که سنگ به آیینه روبرو؟
بابخت تیره ی من و روزی چو شب سیه
چشم سیاه دلبرکانم چه آرزو؟
این تن مبین محبس این نازنین دل است
مِی نشئه می دهد چه به ساغر چه درسبو
دل گر بمیرد از غم دوری عجیب نیست
بیچاره دل به دوری و هجران نکرده خو
در خاطرم چه مانده بجز یادگار تو؟
یک شعر پاره پاره و یک بغض و یک گلو
شیرین بخواب !غرقه به خون شد دلی دگر
"نادر"ولی به خواب ز رویا به جستجو
ای سیب نیم خورده ی من سهم کیستی؟
"میخواهم از زبان خودت بشنوم - بگو"
سالاد
جسارتا یه کم تنده-ببخشید
هم جمعه شبی بود و مکانی والا
گفتم که ببوسم ز ادب پا - آیا؟
گفت:اینهمه دست رفته بالا امشب
اشکال ندارد که دو پا هم بالا!
همچو سازی که گهی زیر وگهی بم دارد
دل افسون شده گه شور وگهی غم دارد
نتوانی تو ز چشمم غم و شادی خوانی
زانکه این دیده به شادی و به غم نم دارد
دل به پای خود اگر آمده در دام بلا
پس چرا هردم ازین دام سر رَم دارد؟
کِی توان در دل آتش چوسیاوش بودن؟
تا که این کوره ز غم آهِ دمادم دارد
کرَمی کن دل مارا وبه مژگان مخراش
زخم این دشنه نه درمان ونه مرهم دارد
من به جام توجهان دیدم وجان را دادم
آخر این جام که داری تو کجا جم دارد؟
مِهرت آمد به دلم مُهر به لبهایم زد
نازم این واژه اگر کسره اگر ضَم دارد
منع این قد هلال و تن فرسوده مکن
قامتم از خَمِ ابروی تو این خَم دارد
بیگمان سهم لبش بوسه ی شیرین باشد
آنکه رویای تو در دیده فراهم دارد
دو ردیف مژه را ای مه من برهم زن
شعر "نادر"فقط این قافیه را کم دارد
سالاد
ای همسر(شوهر) من هَپَل هَپویی شده ای؟
تا چت می کنی مثل هلویی شده ای؟
از بس که دلم گرفت با خود گفتم
ای وب! تو برای من هوویی شده ای!
دیدی که می سوزم ولی باور نکردی
آتش به جانم بود وچشمی تر نکردی
دید ی که جانم می رود با رفتنت لیک
جان از وجودم رفت وبا من سر نکردی
دیدی مرا یکباره در دل جا نمودی
اما چرا این کا ر را دیگر نکردی؟
دیدی کسی جز غم بر این درگه نمیزد
جزغم کلیدی هم تو بر این در نکردی
دید ی که برخاک سیه سر میگذارم
اما تو بر کمتر ز گل بستر نکردی
دیدی که خون بر دیده دارم از فراغت
جز خون من هر باره در ساغر نکردی
دیدی من از کابوس هر شب بی قرارم
رویای شیرینم تو زان بهتر نکردی
دیدی که با نادر چه کردی با نگاهت
با کس چنین بد چرخ بازیگرنکردی
سالاد
هرلحظه که بیکار شدم چت کردم
باشکلک بوسه
هی محبت کردم
حالا که نمی شود عیالم بشوی
شاید که تو را عقد موقت کردم
(۱)ارایش چشم در زنان
(۲)دانه های تسبیح
سالاد
دل بار دگر به عقل پاتک زده است
گویی که دلش برای تو لک زده است
حالا که نشد دست به گوشَت بکشد
با گوشی من چند پیامک زده است
سالاد
در گوگل اگرکه جستجویی بکنیم
این گونه ولپ همچو هلویی بکنیم
درقحطی مردان نجیب و خر پول
شایدکه عروس گشته شویی بکنیم
خون دل است جاری اشکم ز دیدگان
تا دل شنیده است زچشمم فسانه ات
گیرم که اشک غصّه بشوید زدل ولی
اشکی نمانده تا که بریزم به شانه ات
نقدم همان دل است که دادم به دست تو
مهمان نمی کنی فقرا را به خانه ات؟
هرشب به دیده آب میزنم ازشوق دیدنت
رویای من ببین و وعده ی سرد شبانه ات
خالت به لب چه سود؟که زلفست دام آن
با دام زلف چون برسم من به دانه ات؟
آخر عزیز مصرمیشوم ای نازنین من
این سان که مانده ام به ته چاه چانه ات
باز ای غزال خوش خط وخالم غزل بگو
نادر کجا و ذوق خوش شاعرانه ات؟
سالاد
من فکر شراب بودم و باده و جام
وبلاگ نوشتم و شدم بد فرجام
گفتی به منم سری بزن وب زیباست
این حرف چوشاخی شد ورفتی به کجام
سالاد
گرخواندن وبلاگم ببُرد از تو ملال
براتش این وب شده ای مثل بلال
ای اهل نظر وقت نظر بازی شد
در مذهب بنده یک نظر هست حلال
طلب عشق نمودم ز بتی آینه رو
باز دیوانه شدم خواهش بیجاکردم
مهرلیلا صفتی رهزن این مجنون شد
هوس دربدری در دل صحرا کردم
از بد حادثه و بخت سیه بار دگر
پنجه در تیره گی آن شب یلدا کردم
رنج زندان -غم یعقوب فراموشم شد
چشمِ آلوده به دامان زلیخا کردم
مردم دیده چو اسپند ودلم شد مجمر
دور ازچشم و نظر آن قد و بالا کردم
تا به سرحدّ وفا بر سر پیمان باشم
ماندم وسوختن خویش تماشا کردم
دل به مهرتوسپردم که نپنداری من
طلب عشق زهر بی سروبی پاکردم
عشق پاکی به دلم بودکه از ترس هوس
همه را یک شبه ویکسره حاشاکردم
خوش ندیدم که شود سینه سرای کینه
شستم ازدل همه را دیده چودریاکردم
توبه کردم که دگر دل نسپارم به کسی
بی سبب خام شدم توبه ی بیجا کردم
تاکی از غربت وتنهایی خود شکوه کنم؟
خو به تنهایی خود پشت به تن ها کردم
زین همه دربدری حاصل من هیچ نشد
طلب مرگ ز درگاه اهورا کردم
"نادر" از دلبر و دلداه ودل هیچ مگوی
تو که دیدی که چه ها با دل رسواکردم!
عشق خودسوز است خودجوش است میسوزدتورا
هیچ استادی نیاموزد تو را آداب عشق
صورت معشوق اندر دل نمایان میشود
شیشه ی دل گر شود اندود با سیماب عشق
لذت آب ار تو خواهی تشنگی آور بدست
تشنه ی معشوق شو خواهی شوی سیراب عشق
دل بر این دریا زدی امید آسایش مدار
من ندیدم کس رهایی یابد از گرداب عشق
کعبه غیر از خشت وگل معبودجزمعشوق نیست
کافرم آری ! نسایم سر بجز محراب عشق
تا تو تابیدی دلم از تابشت بی تاب شد
تابم از کف بردی و کردی مرا بی تاب عشق
عشق من معشوق من رویای شیرینم تویی
چشم بر هم می نهم شاید ببینم خواب عشق
عشق اتش بود سوزی در دل نادر نهاد
مرحبا بر عشق برمهتاب بر مهتاب عشق
ز سوز سینه چه گویم و یا که را گویم؟
که نبض اگر بنُمایم طبیب می سوزد
به نای - سوز سینه دمیدم فرونشانم غم
چه سود؟هفت بند نی عن قریب می سوزد
ندانمش به دیده چه رویا به سرچه سوداییست؟
خودی فتاده زچشمش غریب می سوزد
مگر چه دیده دل از سٍحر مردم دیده؟
که دل زدست دیده ی مردم فریب می سوزد؟
از آتشی که به جانم زد ی تو ای نادر
تما م هستی من در لهیب می سوزد
طفل نوپای دلم را بِسپُرم دردست او
مثل مادر طفل نوپا را پرستاری کند
خال لب را دانه سازد زلف را دام رهم
من طمع در دانه بندم او کمانداری کند
من شوم مهمان چشمش اوقدح گیرد بدست
ساقی مجلس شود هم میهمانداری کند
هر نفس رویای اوشیرین کند خواب مرا
چشمم از شوق حضورش ترک بیداری کند
لشگر مژگان بیاراید که راه دل زند
خود چو ابرو فوق آن لشگر سپهداری کند
من نیاز آرم بر او او ناز را افزون کند
ناز و طنّازی در آمیزد دل آزاری کند
خنجری از غمزه سازد زخم بر دلهازند
با دل آن کاری کند کان زخم را کاری کند
سرچه باشدجان فشانم پای آن یاری که او
عهد با نادر کند با جان وفاداری کند
تا كه محروم از آن چشم فريبايم كرد
خواب شيرين زدوچشمان تَرَم رفت كه رفت
وصل او را به دعا جستم و هجرش ديدم
چو موثر نشد آه سحرم رفت كه رفت
خط ابروش بود خط امانم لیکن
تيري از هرمژه اش بر جگرم رفت كه رفت
قامت چون الفم دال شد و خم كمرم
تا كه آن دلبر مويين كمرم رفت كه رفت
در گلو بغض رهِ حنجره مي بندد ومن
جان دهم زانكه رفيق سفرم رفت كه رفت
گرچه در مذهب ما باده حرامست ولي
ميخورم مِي كه ندانم زبرم رفت كه رفت
در خرابات دلم گشتم و ديدم نادر
دُرج پنهان شده ي سيم وزرم رفت كه رفت
غمخوارنبودي كه نظر بر من بيمار نكردي
تنهايي شب بود و من غمزده و آتش هجران
مرفكردرازي شب و اين تن تب دار نكردي؟
درگوشه ي چشمان تو صدبارگدا وار خزیدم
تو گوشه ي چشمي به من غمزده يكبار نكردي
بيزار تو از من شدي و من ز غمت زار
بي رحم چرا رحم بر اين دلشده ي زار نكردي؟
در كوي وفا شهره ي آفاق شدم ليك
انكار وفاداري من كردي و انكار نكردي
من درد وغم خويش نهان كردم وبا غير نگفتم
اما تونظر بر غمِ من در حد اغيار نكردي
با خار اگر گل بنشيند كه تنش خوار نگردد
جزمن به جهان هيچ كسي راتوچنين خوارنكردي
شیرینی رویای تودرچشم ترم همدم خون بود
اما توقدم رنجه بر این دیده ی خونبارنکردی
عيد آمد و سال نو وهم مهر فزون گشت
حتي تو به اين خسته دلم مرحمت پار نكردي
تابود هنر نزد بتان دل شكني بود اگربود
خوش باش تو نادر كه نه آني تو و اين كار نكردي
وحتي ازمترسك بر سر جاليز ميترسم؟
به منبربسكه ازتنگي گورولغزش پادرگنه ديدم
اصولا من زِهَرسوراخ تنگ وليز ميترسم
چو ديدم زاهد و رهزن بخوابدروزوخيزدشب
زهرخوابيده در روزو-به شب -شبخيزميترسم
به دمپايي عجب خوش عادتي دارد سرطاسم
نه ازرويا كه از مهنازومهرانگيزميترسم
زبس سيماي ملي برج ميلادم كشد بر رخ
من ازچيزدراز و اندكي نوك تيز ميترسم
به فضل رنگ موولنزآبی هرببویی خارجي گشته
دگرازهركه گويد هي ايز و شي ايز ميترسم
اگرهشتادضربت حدّيك ضربت زند قاضي
خجالت ميكشم اما دگر از چيز ميترسم
دوجايم سوخت جاي سوخت هرمركب كه بگزيدم
هم ازتوسن هم ازرخش وهم از شبديزميترسم
بروحافظ شراب ناب ومي كشك است جان من
دگرحتي من ازسانديس واز موّيز ميترسم
نگارين دلبري دارم ولي درگيريك بندم!
به مثل كودك نوپا منم از جيز ميترسم
اگرچه دورلب يك من سبيل وريش هم دارم
بلا نسبت زجنس نر- زچشم هيز ميترسم
من ازخرداديان وازجناح وازچپ وازراست بي باكم
ولي ازحركت موزون ونقش ريز ميترسم
به رغم حافظ ارتركي بدست آرد دلم پس ميدهم دل را
سپاهان ساكنم زيرا كه از تبريز ميترسم
شكم به در خط آفسايد تا درتيغ جراحان
هم ازدكترهم ازدرمان هم ازتجويزميترسم
خدايا من نميدانم گشادش به ويا تنگش!
ولي ازتنگي رزق وگشادي اوزون هم نيزميترسم
فراري بوده ام عمري من ازتاريخ وشاهانش
اگرچه نادرم اما من از پرويز ميترسم
سينه را بر مقدمش ازهر بدي پيراستيم
طرفه العيني در اين محنت سرا ننشست ورفت
پاي ما با عشوه اي در دام زلفش اوفتاد
بي مروت اين كمند از پاي ما نگسست ورفت
چشم تنگ و قلب سنگ ما سراي او نبود
رخت خودازاين سراي بي صفابربست ورفت
از ازل بانام او تقدير ما را بافتند
تا ابد ياد خوشش در خاطر ماهست ورفت
گرچه دل خونيم ازهجران جانفرساي او
دلخوشيم از قيدوبند دام ما وارست ورفت
بعدهجرش سربه صحرامي نهم زيرا كه او
پاي مجنون دلم بر زلف ليلا بست ورفت
بیخودازخویشم دگردر این سراب زندگی
مرحبابرعشق دستش را کشید ازدست ورفت
چندوقتی مانده ام درگوشه ی میخانه لیک
طعنه زدساقی که تاکی مدعی ومست و رفت
آنكه ناگه فر و فخر و دولت ما را شكست
شيشه ي عمرتو را نادر چرا نشكست ورفت؟؟
وین دل غمزده رایار وفاداری نيست
ديده از ديدن من تا توبه رويم بستي
کاراین دیده بجز گریه وخونباری نیست
روز و شب نيست مرا بعد تو اي شيرينم
جزدعاپشت سرت روزوشبم کاری نیست
گرچه دل درغم توكاسه ي خون است ولي
شرم داردكه زدل سوي بصر جاري نيست
توشكستي دل من خود توخريدارش باش
بهر اين كاسه ي بشكسته خريداري نيست
در شگفتم من از اين قوم نكوروي چرا
كارشان جز دغل وحيله و مكاري نيست؟
اي اجل مرحمتي كن زبلايم برهان
پنجه در پيچش مو غير گرفتاري نيست
نادر اين قصه دراز است فراموشش كن
يار رويايي تو يا ر و فاداري نيست!
گرد شمع تو چو پروانه ی ناپروایم
لاله غم داردونرگس خجل وبلبل مست
من خوشم کزدوجهان دلخوش یک رویایم
تدبير عشق بود اگر آدم هبوط كرد
تنها در اين معامله شيطان بهانه بود
نقدم هماره قلب بود و به بازار عاشقي
ما را بها نبود وزنه و ميزان بهانه بود
مخروبه شدسراي دل از سوزوشورعشق
ديگر مگو كه خانه ي ويران بهانه بود
مارا اميدوصل بودوتماشاي روي دوست
ابرو و چشم و گونه و مژگان بهانه بود
گردرد خويش نزدتوگفتم نه از شفاست
من عاشق طبيب بودم و درمان بهانه بود
چون لاله داغدارم وچون غنچه خنده روي
داغم به دل نهان - لب خندان بهانه بود
با لب بِدَم به بندبند وجودم به سان ني
جانم بسوز كه سينه ي سوزان بهانه بود
ما نقد لب به نسيه ي شكّر نميدهيم
با ما بگو كه بوسه ي پنهان بهانه بود
رويا صفت به چشم من آ زانكه اين سرا
از آن توست بودن مهمان بهانه بود
نادر چو يوسف آن رخ زيبا به چاه بَر
واندم بگو كه چاه زنخدان بهانه بود