|
ترجیح میدهم با کفشهایم در خیابان راه بروم وبه خدا فکرکنم تا اینکه در مسجدبنشینم وبه کفشهایم فکرکنم
|
کشیده خط لبت تا جنون سر و کارم
در این هنر تو عجب ذوق ودقّتی داری!
به حیرتم تو که بوسیدنت نمک گیر است
چگونه است لبی شهد و شربتی داری؟
چقدر روی تو را صاف وساده می بینم
بگو به من تو آیینه نسبتی داری؟
زعشق توست که اینگونه دوره گردم من
خجل مشو که چو من یار قربتی داری
همین که محو نگاهت شدم دلم پرزد
تو کشته مرده نه این بنده ملتی داری
عجب نبود که دلدادگان شهر میگفتند
درون سینه ی خود قلب سرقتی داری!
....................................................
...................................................
تو که رفتی دو سه خط از غزلم جا افتاد
گره از کار تو وا شد به دل ما افتاد
همه از رفتن بی آمدنت می گفتند
دل بیچاره چه بیخود به تقلّا افتاد
قطره اشکی که در آن لحظه چکید ازچشمم
گونه را کرد چو آتشکده ای تا افتاد
روی ماه تو ندیدم من ونا گه رفتی
کار امروز من انگار به فردا افتاد
آهی از سینه بر آمد که دلم ماتش برد
باز هم کار من و آینه با ها افتاد
واژه هایم همه از ترس حقیقت مردند
تا سر و کار من خسته به رویا افتاد
"مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز"
ورنه میگفتم از آن سنگ که بر پا افتاد
بغض راه نفسم بست و غمت پای عبور
آنکه یار سفرت شد دگر از پا افتاد
تا طعم غزلهای تو چون قند بماند
بگذار زمان روی زمین بند بماند
مژگان به ردیف آر که چشمان قشنگت
محبو بترین شعر خداوند بماند
بگذار که پرونده ی حوا سر ادم
مختومه به سیبی که نچیدند بماند
مجنون به یقین عاشق خود بود نه لیلا
آنانکه چنین قصه نفهمند... بماند
گیرم که امید فرج از موی تو باشد
این پای دراین سلسله تا چند بماند؟
ای کاش که بر روی لب غنچه ی رویات
زیبایی گلو ا ژ ه ی لبخند بماند
ما هر دو جهان هدیه نمودیم به خالی
بگذار تو حافظ که سمر قند بماند
اگر چه ماه تمامی ولی نمی دانم
چرا گرفته خلایق نشانه را سویت؟
کدام مائده بهتر که روزه بگشایم؟
بجز ضیافت افطار چشم جادویت
مرا به موی خودت بسته ای و"ماادریک..."
هزار لیله ی قدر است تاب هر مویت
تو را وظیفه زکات است ومستحقم من
زکات میدهی از سینه یا که از رویت؟
کافر شده بودم به تو وعشق تو اما
دل را چه کنم؟باز مقید شده ام من
گردن بزنیدم که مرا جرم همین است
کز دین تو برگشته و مرتد شده ام من
افسون تو حوّایی و من سیبِ زمینی
عمریست که با عشق تو هم قد شده ام من
در دیده ی زیبای توای ماه قشنگم
بی آینه تصویر مجدد شده ام من
در خواب زلبهای تو یک بوسه ربودم!
ای وای خدایا ! چِقَدَر بد شده ام من
بس نقشه ها کشیدم وچشمم بر آب کرد
دیگر ز آب دیده ی خود جو نمی زنم
من گرچه قیس و وامق دلداده نیستم
با عاشقان دلشده یک مو نمی زنم
مجروح زخم خنجر از پشت خورده ام
اما خلاف اینهمه نارو نمی زنم
دستی که بی نمک بود ای کاش بشکند
دیگر به گل به لاله به شب بو نمی زنم
. . . . .
تا درد خود به آینه گفتم دلش شکست
حتی دگر به آینه هم رو نمی زنم
آسمان زیر پرم بود رها بودم من
قفس و مرغ گرفتار نمی دانستم
دل خوشی داشتم از نان وپنیری امّا
حیله ی روبه مکّار نمی دانستم
شرری بردلم انداخت نگاهی گرنه
آتش سینه ی تبدار نمی دانستم
از نگاهی که دلم ریخت شکستم زیرا
وحشت ریزش آوار نمی دانستم
احتمالا نوک مژگان شما خونریز است
ورنه من معنی رگبار نمی دانستم
سادگی کردم و با آینه گفتم غم را
من که آیینه و تکرار نمی دانستم
بی سبب نیست که چون دایره سرگردانم
چون فشار نوک پرگار نمی دانستم
تا نبستم به سر موی عزیزی دل را
رقص منصور سر دار نمی دانستم
کاش اگر اخر این قصه جدایی می بود
لذت لحظه ی دیدار نمی دانستم
ریختم پای کسی دار و ندارم افسوس!
کاشکی معنی ایثار نمی دانستم
خواهم انفاق شکر از لب شیرین اما
گفتی آیا نشنیدی تو که تمکین اول؟
آمدی بار دگر دل ببری می دانم
بوسه ای تازه بده بابت تضمین اول
تا بنوشم من از این جام وبمیرم سرمست
شوکران می خورم اما لب نوشین اول
رازی از عشق نخواندی تو به گوشم- تامرد
خاک کن عشق مرا البته تلقین اول
باغ رنگین تنت میوه فراوان دارد
میوه ی نوبر ما سینه ی سیمین اول
لب شکرـگونه عسل ـ گوش وبناگوش نبات
شک نکن-زین همه شیرین لب شیرین اول
کسی به دشت پر از غنچه های مصنوعی
سراغ لاله ی خونین جگرنمی گیرد
سر شکسته ی ما را به غیر سنگ جفا
یکی به رسم نوازش به برنمی گیرد
چه شد هوای شما را که مرغ خاطرمن؟
قفس گشوده ولی بال وپرنمی گیرد؟
درخت آرزویم بس که خاکتان سرداست
چه قد کشیده ! ولیکن ثمرنمی گیرد
کدام میوه ی ممنوعه داده ام به شما؟
که سیب سرخ مرا یک نفر نمی گیرد؟
چقدر قهوه ی فنجان فالتان تلخ است
که طعم تلخ بدش را شکر نمی گیرد
کِساد - رونق بازار قلب تان بادا !
که جنس ناب مرا سر به سر نمی گیرد
آهنگ غم نشسته به نتهای تار دل
بر زخمه های... می زنم و فا نمی شود
بیهوده دست خود به سر دل نمی کشم
رفع خراش آینه با ها نمی شود
سودای خام پخته شدن در تنور دل
با خود کشیده دست مرا تا...نمی شود
سر برده ام به رسم بلی در بلا به زیر
اینجا جواب مسئله با لا نمی شود
پر گشته باغ چشم من از خواب رنگی و...
هرگز به سرخی گل رویا نمی شود
زینجا عذاب برزخ دنیا چشیده ام
تا محشری دو باره که بر پا نمی شود
من از کسی گلایه ندارم که از ازل
بنوشته اند بخت مرا با نمی شود
گفتم دو خط غزل بنویسم ولی چه سود؟
با این گلایه ها که دلم وا نمی شود!
اصلا حدیث عاشقی وارونه گشته
من دختری دیدم که مردی را صدا زد!
اصلا چرا یک دختر ِ ... اینگونه باید
بر انحنا های ِ تنِ زارش بنازد؟
اصلا چرا در قصه ها رسم اینچنین است
هرکس که عاشق شد به عقلش پشت پازد؟
اصلا بگو این با کدامین عقل جور است؟
با سیب ِ سرخی می شود قیدِ خدا زد؟
اصلا چرا تنها به حکم یک "قَبلتُ"
یک عمر شخصی با مصیبتها بسازد؟
اصلا به من چه تار دلها کوک اگرنیست؟
وقتی که هر کس ساز خود را می نوازد
اصلا بگو با بوق و با کرنا بگویند
مردی که "رویاهای شیرین" داشت جازد!
طبیب رفته زبالین و من پر از دردم
عجب که آتش این درد سینه ام سوزد!
جمود نعشی من بین خموده وسردم
صلای رفتن از این غم سرای پرمحنت
به گوش من چه غریبانه میرسد هردم
دوباره قصه ی قصاب و قتل و قربانی
دوباره سر به سرای تو هدیه آوردم
غروب وغربت وغم هر سه سخت دلگیرند
...و من که همره این مردمان نامردم
بریدم از تو و مهر تو و پشیمانم
مرا ببخش- خطا کرده ام غلط کردم
هنوز در تن من مانده عطر رویایت
اشاره ای دگرم کن دوباره برگردم
باتشکر از دوستانی که همراهی کردند
شیرین من لیلای من عیدت مبارک شیرین ترین رویای من عیدت مبارک
بقیه در ادامه ی مطلب
تو رفته ای ومن اندر در هجوم خاطره ها
چو قاب عکس قدیمی اسیر تصویرم
چه ساده ام که پس از رفتن تو هرباره
نشانت از ته فنجان قهوه میگیرم
چقدر سرزنش خلق وطعنه ی مردم؟
به غیر دل به تو بستن چه بوده تقصیرم؟
هزاروسیصد و ... بگذر ... تولدم بوده
به چهره گرچه جوانم ولی به دل پیرم
من ورهایی ازین غم؟زهی خیال عبث
که مثل آهوی در دست وپنجه ی شیرم
بیا به راه گلویم خوش آمدی ای بغض
نفس! نیا که من از دست زندگی سیرم
چرا به آخر خطش نمی رسد عمرم؟
اجل! تو مرحمتی کن - چرا نمی میرم؟
خوشم که هستی من عاشقانه می سوزد
خوشم که هستی خود را به عشق دادم من
دگر زمیوه ی ممنوعه هم نپرهیزم
بهشت ِمن تو و حوّا تویی و آدم من
به خط سرخ لبت روی گونه ام بنویس
جز این نوشته نخوانم- که بی سوادم من
فقط دو خط ساده که مضمونش این باشد
به پای عشق تو تا هستم ایستادم من
بگو به عقربه ها تا زمان نگه دارند
که خوش به دام عزیزی قَدَرفتادم من
دو روزه بیش ولی شادی ام نمی پاید
برای اینکه چو شمعی به سوی بادم من
***
گفت جوان بودم وجویای نام
لیک کمی ساده وبی مغزوخام
هم چوطلا بودم اگر مس شدم
همسر آقای مهندس شدم!
کِیف ِمهندس همه دم کوک بود
حیف کمی کله ی او پوک بود
گفت که بی نقشه و طرح و حساب
کی بروم بنده سوی رختخواب؟
وقت فلان!-جای نوازش وناز
داشت گهی شمشه وگاهی تراز
فکر کمربودکه چون سرستون
تقویت آیا بشود با بتون؟
من زعسل گفتم و او از ملات
من همه از عشوه واو مهملات
گفت که گیریم که من حاضرم
کیست مهندس که شود ناظرم؟!
تا که شدی فارغ ازین کارزار
گفت بده"مدرک پایان کار"!
الغرض از او بگرفتم طلاق
راحت وآسوده شدم چون کلا(غ)
خرنشوی یار مهندس شوی!
چونکه طلا باشی اگر-مس شوی
***
باردگر خرشدم وخل شدم
همسر یک آدم دکتر شدم
قافیه ام گم شدوبرپاردیف
کاروکلاسم همه یکجاردیف
گاهی وماهی که هوس می نمود
ماینه(معاینه)ازپیش وزپس می نمود
گفت بده نبض تو گیرم نخست
تاکه اوکیok باشی وخوب ودرست
یک دو سه باری که به کارم گرفت
پیش تر از کارفشارم گرفت
خواست کشم بنده عمیقا نفس
تا نبود در ریه ام خار و خس
خایه همی شست به تنتور ید
خایه که نه!چیزی شبیه نخود!!!
گفت که میکروب بزدایم از ان
لِفت چنان داد که می شد اذان
گر بشدی کل شرایط قبول
گاه نمودی به نزاکت دخول!
خاطرم از خاطر اوخسته شد
راه میان من و او بسته شد
گرهمه عمرت بخوری نان جو
جونی آجی همسر دکتر نشو
***
کرد یکی بازی خوش روزگار
بنده شدم همسر آموزگار
خوش منش وخوش روش ولوس این
عاشق سینوس وکسینوس این
شورت اگر داشت ولی کش نداشت
کار به نقالّه وخط کش نداشت
تا شده ام حجله ی او را عروس
کارخودش میکند او چون خروس
گر بکند کار پسندیده ای
گویدم این درس تو فهمیده ای؟
کار شبش بوده همانند درس
گفته نفهمیده ای هرگز نترس
بنده چرا چهره مکدّر کنم؟
باش که تکرار مکرِّر کنم
بس که خوشم آمده از کار او
تا ابدالدهر شوم یار او
***
عشق معلم همه آموختن
حیف نیاموختم اِسپوختن!
مهلتی دِه دل غمگین مراتا با سوز
شکوه از این سر ناساز کنم بعداً تو
نَبُوَد مرهم این سینه ی درد آلوده
آن محبت که من ابراز کنم - بعداً تو
سینه را در غم گل چاک مکن ای بلبل
اندکی صبر من آواز کنم بعداً تو
نظری بر پر مجروح کبوترها کن
بال مگشا ی که پرواز کنم- بعداً تو
گرچه این قافیه یکباره به هم میریزد
خوش بُوَدگرتوبسی ناز کنی بعداً من.....
این چنین کز تیغ ابرویت کمان آراستی
کار دل را جمله یکسر می کنی پس زودتر
سینه ام را پر ز آه و دیده ام را غرق خون
من که می دانم تو آخرمی کنی، پس زودتر
حین قدقامت چو می بینند قدّ و قامتت
دین و دل را برده کافر میکنی ،پس زودتر
مثل لیلایی که تنها جام مجنون بشکند
خون صدمجنون به ساغر میکنی پس زودتر
آتشی در سینه دارم من- تبی در استخوان
اینکه می سوزم تو باور میکنی؟پس زودتر
می رسدروزی که در رویای خود می بینمت
شعر زیبای من از بر می کنی پس زودتر
نوگلی بودم ولی پژمردم از بی مهریت
چون مرا آخر تو پرپر میکنی پس زودتر
وایضآ له!!!(لها)
من که میدانم توبا این عشوه های آتشین
بقیه در ادامه مطلب