|
هرکسی از ظن خود شد یار من ---- ازدرون من نجست اسرار من
|
خواهم انفاق شکر از لب شیرین اما
گفتی آیا نشنیدی تو که تمکین اول؟
آمدی بار دگر دل ببری می دانم
بوسه ای تازه بده بابت تضمین اول
تا بنوشم من از این جام وبمیرم سرمست
شوکران می خورم اما لب نوشین اول
رازی از عشق نخواندی تو به گوشم- تامرد
خاک کن عشق مرا البته تلقین اول
باغ رنگین تنت میوه فراوان دارد
میوه ی نوبر ما سینه ی سیمین اول
لب شکرـگونه عسل ـ گوش وبناگوش نبات
شک نکن-زین همه شیرین لب شیرین اول
کسی به دشت پر از غنچه های مصنوعی
سراغ لاله ی خونین جگرنمی گیرد
سر شکسته ی ما را به غیر سنگ جفا
یکی به رسم نوازش به برنمی گیرد
چه شد هوای شما را که مرغ خاطرمن؟
قفس گشوده ولی بال وپرنمی گیرد؟
درخت آرزویم بس که خاکتان سرداست
چه قد کشیده ! ولیکن ثمرنمی گیرد
کدام میوه ی ممنوعه داده ام به شما؟
که سیب سرخ مرا یک نفر نمی گیرد؟
چقدر قهوه ی فنجان فالتان تلخ است
که طعم تلخ بدش را شکر نمی گیرد
کِساد - رونق بازار قلب تان بادا !
که جنس ناب مرا سر به سر نمی گیرد
آهنگ غم نشسته به نتهای تار دل
بر زخمه های... می زنم و فا نمی شود
بیهوده دست خود به سر دل نمی کشم
رفع خراش آینه با ها نمی شود
سودای خام پخته شدن در تنور دل
با خود کشیده دست مرا تا...نمی شود
سر برده ام به رسم بلی در بلا به زیر
اینجا جواب مسئله با لا نمی شود
پر گشته باغ چشم من از خواب رنگی و...
هرگز به سرخی گل رویا نمی شود
زینجا عذاب برزخ دنیا چشیده ام
تا محشری دو باره که بر پا نمی شود
من از کسی گلایه ندارم که از ازل
بنوشته اند بخت مرا با نمی شود
گفتم دو خط غزل بنویسم ولی چه سود؟
با این گلایه ها که دلم وا نمی شود!
اصلا حدیث عاشقی وارونه گشته
من دختری دیدم که مردی را صدا زد!
اصلا چرا یک دختر ِ ... اینگونه باید
بر انحنا های ِ تنِ زارش بنازد؟
اصلا چرا در قصه ها رسم اینچنین است
هرکس که عاشق شد به عقلش پشت پازد؟
اصلا بگو این با کدامین عقل جور است؟
با سیب ِ سرخی می شود قیدِ خدا زد؟
اصلا چرا تنها به حکم یک "قَبلتُ"
یک عمر شخصی با مصیبتها بسازد؟
اصلا به من چه تار دلها کوک اگرنیست؟
وقتی که هر کس ساز خود را می نوازد
اصلا بگو با بوق و با کرنا بگویند
مردی که "رویاهای شیرین" داشت جازد!
طبیب رفته زبالین و من پر از دردم
عجب که آتش این درد سینه ام سوزد!
جمود نعشی من بین خموده وسردم
صلای رفتن از این غم سرای پرمحنت
به گوش من چه غریبانه میرسد هردم
دوباره قصه ی قصاب و قتل و قربانی
دوباره سر به سرای تو هدیه آوردم
غروب وغربت وغم هر سه سخت دلگیرند
...و من که همره این مردمان نامردم
بریدم از تو و مهر تو و پشیمانم
مرا ببخش- خطا کرده ام غلط کردم
هنوز در تن من مانده عطر رویایت
اشاره ای دگرم کن دوباره برگردم
باتشکر از دوستانی که همراهی کردند
شیرین من لیلای من عیدت مبارک شیرین ترین رویای من عیدت مبارک
بقیه در ادامه ی مطلب
تو رفته ای ومن اندر در هجوم خاطره ها
چو قاب عکس قدیمی اسیر تصویرم
چه ساده ام که پس از رفتن تو هرباره
نشانت از ته فنجان قهوه میگیرم
چقدر سرزنش خلق وطعنه ی مردم؟
به غیر دل به تو بستن چه بوده تقصیرم؟
هزاروسیصد و ... بگذر ... تولدم بوده
به چهره گرچه جوانم ولی به دل پیرم
من ورهایی ازین غم؟زهی خیال عبث
که مثل آهوی در دست وپنجه ی شیرم
بیا به راه گلویم خوش آمدی ای بغض
نفس! نیا که من از دست زندگی سیرم
چرا به آخر خطش نمی رسد عمرم؟
اجل! تو مرحمتی کن - چرا نمی میرم؟
خوشم که هستی من عاشقانه می سوزد
خوشم که هستی خود را به عشق دادم من
دگر زمیوه ی ممنوعه هم نپرهیزم
بهشت ِمن تو و حوّا تویی و آدم من
به خط سرخ لبت روی گونه ام بنویس
جز این نوشته نخوانم- که بی سوادم من
فقط دو خط ساده که مضمونش این باشد
به پای عشق تو تا هستم ایستادم من
بگو به عقربه ها تا زمان نگه دارند
که خوش به دام عزیزی قَدَرفتادم من
دو روزه بیش ولی شادی ام نمی پاید
برای اینکه چو شمعی به سوی بادم من
***
گفت جوان بودم وجویای نام
لیک کمی ساده وبی مغزوخام
هم چوطلا بودم اگر مس شدم
همسر آقای مهندس شدم!
کِیف ِمهندس همه دم کوک بود
حیف کمی کله ی او پوک بود
گفت که بی نقشه و طرح و حساب
کی بروم بنده سوی رختخواب؟
وقت فلان!-جای نوازش وناز
داشت گهی شمشه وگاهی تراز
فکر کمربودکه چون سرستون
تقویت آیا بشود با بتون؟
من زعسل گفتم و او از ملات
من همه از عشوه واو مهملات
گفت که گیریم که من حاضرم
کیست مهندس که شود ناظرم؟!
تا که شدی فارغ ازین کارزار
گفت بده"مدرک پایان کار"!
الغرض از او بگرفتم طلاق
راحت وآسوده شدم چون کلا(غ)
خرنشوی یار مهندس شوی!
چونکه طلا باشی اگر-مس شوی
***
باردگر خرشدم وخل شدم
همسر یک آدم دکتر شدم
قافیه ام گم شدوبرپاردیف
کاروکلاسم همه یکجاردیف
گاهی وماهی که هوس می نمود
ماینه(معاینه)ازپیش وزپس می نمود
گفت بده نبض تو گیرم نخست
تاکه اوکیok باشی وخوب ودرست
یک دو سه باری که به کارم گرفت
پیش تر از کارفشارم گرفت
خواست کشم بنده عمیقا نفس
تا نبود در ریه ام خار و خس
خایه همی شست به تنتور ید
خایه که نه!چیزی شبیه نخود!!!
گفت که میکروب بزدایم از ان
لِفت چنان داد که می شد اذان
گر بشدی کل شرایط قبول
گاه نمودی به نزاکت دخول!
خاطرم از خاطر اوخسته شد
راه میان من و او بسته شد
گرهمه عمرت بخوری نان جو
جونی آجی همسر دکتر نشو
***
کرد یکی بازی خوش روزگار
بنده شدم همسر آموزگار
خوش منش وخوش روش ولوس این
عاشق سینوس وکسینوس این
شورت اگر داشت ولی کش نداشت
کار به نقالّه وخط کش نداشت
تا شده ام حجله ی او را عروس
کارخودش میکند او چون خروس
گر بکند کار پسندیده ای
گویدم این درس تو فهمیده ای؟
کار شبش بوده همانند درس
گفته نفهمیده ای هرگز نترس
بنده چرا چهره مکدّر کنم؟
باش که تکرار مکرِّر کنم
بس که خوشم آمده از کار او
تا ابدالدهر شوم یار او
***
عشق معلم همه آموختن
حیف نیاموختم اِسپوختن!
مهلتی دِه دل غمگین مراتا با سوز
شکوه از این سر ناساز کنم بعداً تو
نَبُوَد مرهم این سینه ی درد آلوده
آن محبت که من ابراز کنم - بعداً تو
سینه را در غم گل چاک مکن ای بلبل
اندکی صبر من آواز کنم بعداً تو
نظری بر پر مجروح کبوترها کن
بال مگشا ی که پرواز کنم- بعداً تو
گرچه این قافیه یکباره به هم میریزد
خوش بُوَدگرتوبسی ناز کنی بعداً من.....
این چنین کز تیغ ابرویت کمان آراستی
کار دل را جمله یکسر می کنی پس زودتر
سینه ام را پر ز آه و دیده ام را غرق خون
من که می دانم تو آخرمی کنی، پس زودتر
حین قدقامت چو می بینند قدّ و قامتت
دین و دل را برده کافر میکنی ،پس زودتر
مثل لیلایی که تنها جام مجنون بشکند
خون صدمجنون به ساغر میکنی پس زودتر
آتشی در سینه دارم من- تبی در استخوان
اینکه می سوزم تو باور میکنی؟پس زودتر
می رسدروزی که در رویای خود می بینمت
شعر زیبای من از بر می کنی پس زودتر
نوگلی بودم ولی پژمردم از بی مهریت
چون مرا آخر تو پرپر میکنی پس زودتر
وایضآ له!!!(لها)
من که میدانم توبا این عشوه های آتشین
بقیه در ادامه مطلب
غم دل را همه از سینه بشویند به اشک
تا بگریم،من اگرشانه ندارم نه که نیست
پای دل را به سر زلف عزیزان بستم
قفسی دارم،اگردانه ندارم نه که نیست
حرف شیرین دهنان شکّر و لبهاشان قند
زین همه گر دو سه پیمانه ندارم نه که نیست
لذتی دارد اگر سوختن از عشق ولی
من اگر طاقت پروانه ندارم نه که نیست
ساده لوحم که دخیلی سر مویی بستم؟
فهم این معجزه ،مردانه ندارم،نه که نیست
دل سپردم که چنین ساده دلم را بردند
سارق ودزدچو در خانه ندارم نه که نیست
وبه نوعی تضمین شعر ایشان وبا اجازه ایشان:
فریب خال لب اکنون نه ،پیش ازین خوردم
کدام بوسه؟ عجب نیش آتشین خوردم!
به عشق شهد لبی آمدم ولی افسوس!
چه زهرها که به امید انگبین خوردم
ومن که خود ره زیبا رخان زدم عمری
زتیغ ابروی زیبا رخی کمین خوردم
به شوق اوج گرفتن در آسمان زقفس
پری گشودم و هر باره بر زمین خوردم
من این جراحت دل،زخم سینه،خون جگر
زچنگ گرگ نهان زیر پوستین خوردم
برای راندن من این بهانه کافی بود؟
که سیب ،میو ه ی ممنوعه بایقین خوردم؟
به حال زار دلم هیچ کس مقصر نیست
"که هرچه بود ز مارِ در آستین خوردم"
چه مرهم است به زخمم گشودن قفسم؟
کنون که با پر و بال تکیده خواهم رفت
مرا ببوس و بغل کن ولو به بی میلی
بدان که غم به دل وخون به دیده خواهم رفت
نگیر هُرم نفسهای گرم خود از من
که سوز و سردی دوران چشیده خواهم رفت
اگرچه گونه ام از خون دیده گلگون است
چو رنگ زرد خزانی پریده، خواهم رفت
دگربه دشت غزل شوقی از شکفتن نیست
غزال خوش خط وخالم رمیده،خواهم رفت
امیدومهر و وفا هر چه بود رویا بود
...ودل زمهر و وفایت بریده ،خواهم رفت
تو پر کشیدی و من پاکشیدم از کویَت
واین معامله شد سربه سر خداحافظ
برو به اوج سعادت همای زرین بال
بگو به من ، منِ بشکسته پرخداحافظ
چه لحظه های قشنگی به عشق سیبی سرخ
به انتظار هدر شد، هدر خداحافظ
کمر به وصل توبستم سپید شد مویَم
سپید صورت مویین کمر خداحافظ
حلال کردم و بخشیدمت ، حلالم کن
که برنگشته کسی زین سفرخداحافظ
همیشه غنچه ی خندان من خوشت باشد
که لاله ام من و خونین جگر، خداحافظ
و ما دو خط موازی یکی شدن هرگز
ونقطه ، خط ، خطِ آخر ، دگرخداحافظ
نه ذوق بدرقه دارم دگر نه شوق سفر
فقط بگو به منِ دربه در خدا حافظ
وایضا خارج از گود اینکه:
یک من سبیل داری و من مانده ام چرا
فکری به حال این لب پر مو نمی کنی
با لنگه کفش بر سر بیچاره میزنی
رحمی به حال کله ی یارو نمی کنی
هوشم زسر برفت واجل آمدم به چشم
این پای گنده را تومگر بونمی کنی؟
چشمم سفید شد سوی این شکلک عبوس
روشن مگر مسنجر یاهو نمی کنی؟
ما را کسی ز بهر غلامی نمی برد
من مانده ام تو چرا شو نمی کنی؟
روزگار- این چهره را با رنج وغم رنگین مکن
بر رخم سیلی نزن، با زرد عادت کرده ام
باختم در زندگی بود و نبود خویش را
پاکبازم ، با قمار و نرد عادت کرده ام
با من از مردی نگو مردانگی افسانه شد
لا جرم با مردم نامرد عادت کرده ام
روزوشب را می شمارم تا سر آیدعمر ومن
هم به سال وماه وزوج وفرد عادت کرده ام
بهر رویاهای شیرینی که در سر داشتم
با دل دیوانه ی شبگرد عادت کرده ام
زخم دل بهتر نمی گردد، نمک کمتر زنید
گرچه از بی مرهمی با درد عادت کرده ام
منعم نکن از عاشقی با لب گزیدن
پُرگشته از این حرفهایت هر دو گوشم
دلبرده ای ، دلداده ات را زار مگذار
ترسم بگیرد این دل از من عقل و هوشم
خواهی نخواهی من گرفتار تو گشتم
می سوزم ومی سازم وهردم خموشم
جز ساحل امن تو آرامش ندارم
چون موج دریایم که دایم در خروشم
سرمایه ای دیگر ندارم هدیه آرم
یک جفت چشم خیس دارم ،می فروشم
من با تو تاپایان این ره خواهم آمد
مهلت بده تا کفشهایم را بپوشم