|
...خدا حافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها......
|
رازاين دل را تومي داني به نا محرم مگوي
من خودم اين راه رفتم چاره از بهرم مجوي
آخرين راه نجاتم را تو بر رويم مبند
من كه گفتم ساده ام زين بيشتربرمن مخند
چند روزي را كه مهمان توام خوارم مكن
من خودم ناپخته ام ديگرتوهم خامم مكن
بگذرازمن ديگراكنون در دلت جايم مده
بي پناهم .خسته ام .اما تو ماوايم مده
خود توليلايي.عزيزي . با گرفتاران مجوش
ديگر اكنون در نجات اين دل مجنون مكوش
خسته ام ا ز زندگي جام فنا ازمن مگير
چندروزي را كه مهمان توام سختم مگير
من زسر بگذشته ام جانا ز سامانم مپرس
من كه اينك عين دردم هيچ درمانم مپرس
مرگ چون روياست .شيرين است بدنامش مكن
آنكه بدنام است اين دنیاست خوشنامش مكن
زندگي درپيش من خواراست محبوبش مخوان
اين عجوز پير دنيا راتو مهرويش مخوان
جعد گيسوي تو مكار است زين بيشش مپيچ
برمن بيچاره رحمي كن تو عقلم را مپيچ
نادراين ره راكه پيمودي .ولي برخود مبال
كارخود يكسر كن و ديگرا زاين عالم منال
آماده ي رفتن است دير آمده اي
در حال شکستن است دير آمده اي
اين را که به روي شانه ها مي آرند
تابوت دل من است دير آمده اي
شرحه شرحه مي كنم اين سينه راتابنگري
زین سراي سردوويران سردري ماند بجا
آنقدركوبم به زندان بلا اين جسم ريش
درقفس شايدزمن مشت پري ماندبجا
گربسوزد عشق رويايي دل بيچاره ام
آتش ودودي وعودومجمري ماندبجا
آنقدردر هجرتوخون جگرسرميكشم
تاكه ازخون جگرهم ساغري ماندبجا
ميدهم ايمان خودرادرره معشوق تا
مفلسي بشكسته قلبي كافري ماندبجا
غرقه ميسازم وجودم رادر اين درياي غم
تااز اين درياي جوشان گوهري ماندبجا
خواهي آمدتاسرم راروي دامانت نهي
آنزمان بيني كه جسم بي سري ماندبجا
تاكه آن روياي شيرين كام من شيرين كند
نام نادرروي سنگ مقبري(مرمری) ماند بجا
شايديه چيزي توركنيم بلانسبت مامرديم
بقیه در ادامه مطلب
نيك اوردي به دنيا مهوشي ماهي تمام
گوهري آمدعزيزي غنچه اي روياش نام
گوئياافلاكيان اورده اند از عرش جام
قره العين من است ان كو به پاييز آمده
ساغردل از مي اقدس چه لبريز آمده
تابراين روز نكو جشني مهيا آوريم
بهر گردنبند او عقد ثريا آوريم
ماه رااز آسمان آريم اندرجاي شمع
گرد آن روياي رويايي همه گرديم جمع
شهدراباانگبين آريد ومي سازيد كيك
نوش جان سازيد از شرب الهي پيك پيك
ليك از بهر بريدن هيچ چاقو ناوريد
تيغ ابرويش يقين اين كيك را خواهد بريد
مسندي ازگل بياراييد اندر هركجاي
گو ملايك را بدين شادي همي كوبند پاي
هديه از ياقوت ومرواريدوالماس اوريد
بهر مجلس نرگس و آلاله و ياس آوريد
تاكه نامحرم نبيندچين آن زلف سياه
پرنيان و زر به هم بافيد از بهر كلاه
ازشهاب وزهره وخورشيدنوراني كنيد
گر مرا قابل بداند نيز قرباني كنيد
جشنها گيريم بهر او به صدسال تمام
وانكه اين مجلس نجويد زندگي بر اوحرام
گرنمي زادي مرا اينك اجاقت كور بود؟؟
اينهمه روياي شيرين داشتي در چنته ات
من نبودم آش خلقت بي نمك يا شوربود؟؟
ازكدامين خصلتت در روح من بسرشته اي؟
كان صفت كو داد رويايم به من "مغرور" بود؟
جاي شادي غم نهادي در نهادم از الست
سهوبوداين ياخطايي مر تو چشمت كور بود؟
خشك و بي احساس ميخواند مرا شیرین من
ذره اي احساس ميدادي به من ــ مقدور بود؟؟
اي فلك مكاري و ــ دكان تو روي و ريا ست
بي متاعي مثل من دانم كه جنست جور بود
نیک میدانم خطا اندر خطا بنموده ای
ورنه مخلوقی چو من جایش درون گور بود!!
خواستي تا ديو را هم بر رخ مردم كشي
ورنه توليدت همه رويا ـ پري و حور بود
خلقت من در جهان يک وصله ی ناجور بود
من که خود راضي به اين خلقت نبودم ، زور بود
پايبند بت رويا شده ام
تا به زلف سيهش ره بردم
هم نشين شب يلدا شده ام
عقلم ازكف شدودل شد مجنون
تاتماشاگر آن صورت ليلا شده ام
كاش رويا خبر از من نشود
تا نبيند كه چه تنها شده ام
حال من هيچ نپرسيد كسي
قصه غربت صحرا شده ام
بعد عمري پي مسجد رفتن
كعبه بنهاده و ترسا شده ام
طالعم را چه سيه بنوشتند
كين چنين قسمت غمهاشده ام
من که قلبي زكسي نشكستم
پس چرا اینهمه تنها شده ام؟
گرچه از ظلمت شب می ترسم
همدم سردي شبها شده ام
خواب درچشم ترم شد كابوس
زين سبب طالب رويا شده ام
بهتر است دست زدنيا شويم
حال كو رانده ز تن ها شده ام
گشته دنيام همه رويايي
آري آلوده ي دنيا شده ام
منع نادر نكنيد اي دوستان
كز چه دلبسته ي رويا شده ام؟
خواب در من نيست من رويايي ام
عقل در سر نيست من رويايي ام
از جهان ببريده ام رويايي ام
جرم من اينست من رويايي ام
هيچ كس از درد من اگاه نيست
هيچكس مانند من گمراه نيست
هيچ چشمي بهرمن درراه نيست
هيچكس چون من خوراكش آه نيست
من به قلبم نقش رويا بافتم
قلب رويا را چو دريا يافتم
بافتم دريافتم پرداختم
عاقبت دل را به رويا باختم
كس به رويايم شكر بخشيد- نه
كس به فريادم اثر بخشيد- نه
كس مرا يك لحظه دلخوش ديد- نه
كس به پاييزم ثمر بخشيد - نه
من شدم آواره كس جايم نداد
هيچكس يك لحظه ماوايم نداد
خواستم فرهادباشم بيستون جايم نداد
طعم شيرين کس به رويايم نداد
آب ميخواهم سرابم ميدهند
مهر مي ورزم عذابم ميدهند
وصل ميجويم فراقم ميدهند
شهد ميخواهم شرابم ميدهند
من از اين نامردمي ها خسته ام
دل به دنياي شما كي بسته ام؟
شادم اما از درون بشكسته ام
خسته ام بشكسته ام امازغم وارسته ام
اينهمه شيون دلي جيحون نشد؟
اينهمه ليلي كسي مجنون نشد؟
اينهمه خنجر كسي دلخون نشد؟
اينهمه رويا دلي مفتون نشد؟
زندگي در كام من چون زهر شد
اشك چشمانم مثال نهر شد
انتظار از حد گذشت و دهر شد
مهلتي ديگرندارم بايداز اين شهر شد
دل تو اينك عشق را گو الوداع
جان تو اينك جسم راگو الوداع
اي اجل گر اينك آيي مرحبا
نارفيقان ما كه رفتيم الوداع
بعد از اين رو سوي رويا ميكنم
عقل ر ا با عشق سودا ميكنم
كفر خود اينك هويدا ميكنم
اقتدا بر دين رويا ميكنم
اينك از شهر شما پرميكشم
پاي لنگ خود از اين در ميكشم
از عذابي كو به هر دم ميكشم
جام مرگم را خودم سر ميكشم
اي زمان مست وشتابان تو چرابگذشتي؟
مر نديدي كه دقايق چه تماشايي بود؟
عاشقان موعد ديدار ز جان هديه برند
دست ما خالي و اين مايه رسوايي بود
يادان لحظه كه در صحبت شيرين دهنان
سخن از عيب نبود و همه زيبايي بود
من رويايي و روياي تماشايي من
شربتي بود كه در ساغر مينايي بود
دل به دريا زدم و در و گهر شد صيدم
اخر او صاحب قلب و دل دريايي بود
خرم ان لحظه كه با يار به دور از تن ها
لذت خلوت ما لذت تنهايي بود
كاش هنگام وداعش زتنم جان ميرفت
تا نبينم به دو چشمم كه چه غوغايي بود
نادران لحظه چه سخت امدواسان بگذشت
رو غنيمت شمر ان دم كه مسيحايي بود
تو عالم ديوونگي با ادما بيگونه شم
تموم خاطراتمو جر بزنم پاره كنم
فكر جديدي براي اين دل بيچاره كنم
ازاين جهان دل بكنم برم توروياي خودم
عقلو كنار بذار مو برم توسوداي خودم
اگه بشه تواون فضا يه سربرم پيش خدا
ازش بخوام ازين چيزاسهم منوبده جدا
ازآسمون ماهو بكن مهتابشو بمن بده
اگه كه مهتاب نميدي منوبكش كفن بده
تو كه چهارتا فصل داري پاييزشو بمن بده
فرشته هات مال خودت شيطونه رو بمن بده
كمي بها بمن بده شوقي تو قلب من بذار
يا قلب خستموبكن بجاش يه تيكه سنگ بذار
عقلمو ور دار سي خودت يك دل شيدايي بده
اگه اينا سخته برات يك شب رويايي بده
خداجونم چه باحالی ميخوام باهات عكس بگيرم
يا عكس مهتابو بده تا حرفمو پس بگيرم
يه كار ساده تر ميگم مهر اونا ازم بگير
آهاي خدا من ديوونم ندي به اين آخري گير
خدايه لب به من بده بجاش تو رويا روببوس
البته جاي خواهري نه مثل داماد و عروس
آي ديش و من بهت ميدم يكم باهاش چت بكني
يوقت نگی راز منو رابطه مو قطع بكني
خداجونم ديوونگي چه دنياي با حالیه
عشق اگه جاي عقل باشه همه ي چيزاعاليه
خوب شد كه ديوونه بودم اين حرفارو زدم بهت
اگر نه تا حالا منو برده بودي جهنمت
خداجونم بذار برم با يه نفر قرار دارم
دلم رو برداشته گرو منم سر فرار دارم
نادرجونم اين اخري عاقل بودي يا ديوونه؟!!!
عمرا بذارم كه بري دلت پيش من زندونه
دلم که خیلی میگیره یاد حرف بابام میام
خدابیامرزه.میگفت:که دوری دوستی میاره
منم اینو به دل میگم تا که یهو کم نیاره
اگه توازپیشم بری رویای من کابوس میشه
بجای بوسه برموهات لبای من پابوس میشه
اگه دلم رو بشکنی من ازتو دلگیر نمیشم
اگه به کم تمرین کنم اونوقت غافلگیرنمیشم
اگه یه وقت رهام کنی من دیگه هیچ جا نمیرم
فکر نکنم تاب بیارم ممکنه درجا بمیرم
فکر نکنی اگه بری من تک و تنها بمونم
غم که زیاده عزیزم همدم اونها میمونم
من که چشاتو ندیدم اما چشمای من تره
شاید اگه نبینمش دل کندنم آسونتره
اگه به من عکس نمیدی حتمایه چیزی میدونی
میترسی بعد رفتنت بشه رو قبرم زندونی
من که صداتونشنیدم بجز یه چاق سلامتی
اگه زیادمه بدم تا نمونه علامتی
من ازتو چیزی نمیخوام جزاینکه تنهام نذاری
تنهایی بد بلایی یه غم رو غمهام نذاری
فکرمیکنی اگه بری من به چشام خواب میارم؟
شایداگه دیوونه شم چندروزی یو تاب بیارم
قلب شکسته ام به من ممکنه رحمی نکنه
فقط بپاکه خرده هاش دستاتا زخمی نکنه
خواستی بری برو ولی یه چیزو جابذار برام
هیچ میدونی که اون چیه؟خاطره هات خاطره هام
اگه تو قابل بدونی یه پا بیام به دیدنت
اخه تاکی تو رویاهام تو را باید ببینمت
انگار قرارامون با هم یه ذره داره دیرمیشه
چت میکنیم ولی مگه بااین چیزادل سیرمیشه؟
خداجونم من چی میگم؟هذیون میگم یاتب دارم؟
اگه که رویام بپره نه روزدارم نه شب دارم
اگروصلش به خواب اندرببینم چه لیلایی به بر من دارم امشب!
شکر گر زان دهان قند ریزد چه حلوایی به لب من دارم امشب!
اگر تیرم از ان مژگان ببارد چه جانهایی به کف من دارم امشب!
ز جعد گیسوی پر پیچ و تابش چه یلدایی ز شب من دارم امشب!
من امشب همچواسپندی براتش چه بلوایی ز تب من دارم امشب!
من و ان چشم و ابرو و بناگوش چه نجوایی به لب من دارم امشب!
من و دیدار او هیهات هیهات چه رویایی به سر من دارم امشب!
اگر رویای من تعبیر گردد چه پروایی ز رب من دارم امشب؟
من از رویا بجز رویا ندارم
یقین دارم که من تب دارم امشب!
یقین دارم که من تب دارم امشب!
یقین دارم که من تب دارم امشب!
یقین دارم که من تب دارم امشب!
کفرمن ایمان من جبریل وهم شیطان من شهدمن شیرین من ارامش وغوغای من
زیرپلکت سایبانم میدهی؟
سوختم ایا پناهم میدهی؟
شرط دیدارت اگرکفراست پس من کافرم عقل اگرمانع شوداقرارکردم جاهلم
جان سوی جانان شدومن ازدل خودغافلم سوی توخواهم شدن اسیمه سرلرزددلم
اتشی افتاده برجان ودلم
قطره ابی یرلبانم میدهی؟
روی چون ماه خودت ایا نشانم میدهی؟ گرکندقصدهلاکم تیرمژگانت امانم میدهی؟
زان شکرکوبردهان داری-ازانم میدهی؟ سهمی ازان موی وابرو ودهانم میدهی؟
میهمان جان جانان گرشوم
میزبانی را نشانم میدهی؟
من شدم اواره وبی خانمان درراه عشق/عشق دردل رخنه کردومن شدم شیدایعشق
غرقه گشتم این زمان دربحرناپیدای عشق خسته ام اما نخواهم کردترک راه عشق
تا بیاسایم دمی درراه عشق
زیرچترت سایبانم میدهی؟
من قتیل تیرمژگان چوجادوی توام من اسیر ناامید بند گیسوی توام
من غریوناله ی هوهوویاهوی توام من فقیردرگه پرهای وپرهوی توام
من گدای کوی دیدارتوام
رخصت دیدار انم میدهی؟
بی تو من الاله ای پژمرده ام بی تومن حندان ولی دل مرده ام
جنب وجوشی دارم اما مرده ام از فراغت خون دلها خورده ام
زیرباران نگاهت مرده ام
مرده ام ایاتوجانم میدهی؟
گر چه من در کیش تو بیگانه ام خسته ام رویایی ام بیخانه وکاشانه ام
عشوه ای یا غمزه ای کن پرکن این پیمانه ام شمع شوثابت کنم گردتومن پروانه ام
من همین دیوانه دلداده ام
مرده ام روح وروانم میدهی؟
افسوس تورا لایق دیدار ندانست
نازیست عیان در دل ان چهره که رویاست
شاید که بدین ناز خریدار ندانست
دامی بنهادست در آن پیچش گیسوش
شاید که دراین دام گرفتار ندانست
او جوهری ی قابل و این سکه قلبت
نقد یست که او رایج بازار ندانست
سری که درآن چشم ودرابروست نگفتت
حقا كه تو را محرم اسرار ندانست
تا در ره معشوق نبازی سر خود را
باید که تو را محرم اسرار ندانست
نادرتوبه کابوس خوشی یا که به رویا
کین گونه تو را لایق احضارندانست
کاش قلبش قد یک دریا نبود کاش میشد دیدنش رویا نبود
کاش میشد لحظه ای دیوانه شد با جهان عاشقی بیگانه شد
کاش میشدعاشقی را چاره کرد خاطرات کهنه را هم پاره کرد
کاش میشدعشق رااز سرنوشت طینت معشوق را از نو سرشت
کاش میشد عشق را تعبیر کرد ناله ی عشاق را تفسیر کرد
کاش میشد عشق را از یاد برد عشوه ی معشوق را از یاد برد
کاش میشد بلبلان را سر برید تا شود ا ز منت گلها رهید
کاش میشد بی صدا فریاد کرد کاش میشدکودکی را شاد کرد
کاش میشد قلب مجنون را درید کاش میشد عشق رویا را خرید
کاش میشد مرگ را تصویر کرد کاش میشد پنجه در تقدیر کرد
کاش میشد با خدا کشتی گرفت یابشدخورشیدبا مشتی گرفت
*******************
کاش میشدقلب رویاراشکست!!!
کاش میشد چشم رویاراببست!!!
کاش میشد روی رویارا ندید!!!
کاش میشد پای رویا راشکست!!!!!
*******************
چون نبایدقلب رویا راشکست
چون نشایدچشم رویارا ببست
چون نباید پای رویا راشکست
*********************
پس بباید جای قلب او تپید پس بباید نازچشمش راخرید
پس بباید بهراوازجان گذشت پس ببایدبهراوخود راشکست
نهراسی که دهم جان من از این بی تابی؟
من رویایی و پاییز و غروبی دلگیر
حیف باشد پس این ابر چنین مهتابی
گفتمت پای مراطره ی گیسوی توبست
تو زمن بی خبراین سلسله را می تابی؟
تو به رویای قشنگم ز چه کار امده ای
که من اشفته تو نه درتب ونه در تابی
دل ز هجران تودر محبسه سینه فسرد
ماه من مهوش من کی تو به من می تابی ؟
دل به پروانه چومی سوخت در اتش میگفت
من دلم بند بتی شد تو چرا بی تابی؟
چونکه رویای تو نادر ندهد فیض حضور
چشم خود بسته ای و دور خودت می تابی
بوالعجب !ماندم من ازاین خلقت واین کارتو
انچه من درخواب دیدم کار یک خالق نبود
عرشیان بودند شاید همره و همکار تو
چشم ومژگان وزنخدان بسکه خوب اراستی
کفر باشد ورنه می گفتم نباشد کارتو
چین گیسویش بدیدم گشت برمن این یقین
چینیان بودند شاید عامل این کارتو
گونه گندمگون وچشمی ساحرورویی نکو
کیست یارب حین خلقت یار گندمکارتو ؟
درلبانش از گل واز غنچه الگو ساختی
دستمزیزادی است واجب بهر نازک کارتو
ازهلال ماه و از رنگین کمان ابرو زدی
حاش لله ! کی تقلب باشد اندر کارتو
در ومرجان در دهانش جای دندان سفته ای
از یمن اورده اند شاید بساط کارتو
یارب این رویای زیبا را تو نه من ساختم
چون توگفتی قبل خلقش خوانده ام افکارتو
گربخواهی بعدا ز این رویای دیگر اوری
تخته میسازم در و دکان و کسب و کارتو
بس هنر یا رب تو در این خلقتت اورده ای
ترسم او معبود من گردد کنم انکارتو
مهر رویا را چرا در قلب من انداختی؟
شاید این یک ذره بوده کل نقص کارتو!
کفر اگر بر من نگیری گویم این فصل الخطاب
هست این بت خالق تو! یا نمود کار تو
روی رویا را چو نادر جز به رویایش ندید
کاش در این خلقتت بودی دمی همکارتو!
رويش لاله به پاييز و خزان يك روياست
دست اين خسته به مهتاب رسيدن خوابي است ديدن ماه به ايينه دل يك روياست
شوقي ار در طلب يار بود تا حيفا
بروي گر نروي عشق فقط يك روياست
در جهاني كه اساسش زر و تزوير بود
يار رويايي بي روي و ريايك روياست
بسكه چون غنچه رخ خويش زمن ميپوشد
هر گلي بينم و گويم نكند يك روياست؟
زانكه سهم من ازاين هردوجهان يك روياست
عاشقان سجده به ابروي كج يار كنند
قبله و سجده و سجاده من يك روياست
من ز رویا به نظر ساخته ام رویایی
جان دهم گر بشودفاش که این یک رویاست
نادر ار فكر جدايي به نظر كابوس است
انكه ترسم دل و دينت ببرد يك روياست