پاي من از بند مگسل من گرفتار توام
نبض من در دست خود بگذار بيمار توام
من به محراب دو ابروي تو قامت بسته ام
سبحه را بنهاده ام در بند زنار توام
ساز ناساز مرا با پنجه ي خود سازكن
گر نميداني بدان من رشته ي تار توام
خواب وروياي مرا ازچشم بيرون برده اي
چشم از تو بر نگيرم تاكه بيدار توام
من تمام نقد خود را پيش پايت ريختم
زين سبب بيچاره ام اما خريدار توام
تاشراب وصل را از چشم تو نوشيد ه ام
مستي ام از سر برفته رند وهشيار توام
چون حباب روي آبم با نسيمي بشكنم
هرچه ام تازنده ام من يارو غمخوارتوام
زلف خود برباد ده تا در ميانش بنگري
همچو حلاجم كه اينك بر سر دار توام
نادراين بشكسته دل رااز چه روي اورده اي؟
خوش خيالي گردر اين فكري كه من يارتوام
+
نوشته شده در یکشنبه
1386/10/30ساعت 8:32 توسط نادر
|
خيلي تو رو دوستت دارم قد خداي نقطه چين...
بدجوري عاشقت شدم تو اين روزاي نقطه چين....
شبا دلم كه ميگيره فكراي بدبد ميكنم
حيف كه تونيستي پيش من تو اون شباي نقطه چين....
وقتي باهات چت ميكنم قندتودل من آب ميشه
بيا با هم حرف بزنيم تو يك فضاي نقطه چين.....
بعضي ميگن كه عاشقي چيزاي خوب خوب هم داره
كرده دوباره اين دلم بازم هواي نقطه چين....
من ميدونم عزيزي و فداييات فراونند
منم دلم ميخواد يه روز بشم فداي نقطه چين....
وقتي بيام به ديدنت يه هديه ي قشنگ دارم
برا تبرك هم كه هست بذار تو لاي نقطه چين....
حالا كه روياي مني يه چيزي و خوب ميدوني
خيلي تورو دوست دارم فقط براي نقطه چين....
خوب يادمه يه چيزايي دادي به من كه خوردمش
خيلي خوشم اومد منم از اون چيزاي نقطه چين.....
حرف توشير و شكر ه منم دوتاشو دوست دارم
شكر زيا د پيدا ميشه بريم براي نقطه چين....
تنهام نذار فرارنكن يه وقت ديدي زد به سرم
پشت سرت هوار زدم آي نقطه چين آي نقطه چين...
خربزه خوردي عزيزم به پاي لرزش هم بشين
خيلي گرونه عزيزم قدر و بهاي نقطه چين.....
دلم ميخواد اين آخري لب بذارم رو نقطه چين.....
هرچي دلت ميخواد توهم بذار به جاي نقطه چين.....
نادر به چي خورده سرت خيلي پرت وپلا ميگي؟
خدا كنه يه روز بري لا دست وپاي نقطه چين...
+
نوشته شده در چهارشنبه
1386/10/26ساعت 8:29 توسط نادر
|
سلام سلام روياجون
خوشگل وهم مهربون
لطفا بقیه ی شعررا در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه
1386/10/25ساعت 8:26 توسط نادر
|
اي بت رويايي من عشوه ي عاشقانه كن
كشته ي غمزه ات منم قلب مرا نشانه كن
ابروي چون كمان تو مي كشد عاقبت مرا
تير خلاص را بزن مرگ مرا بهانه كن
شككرلب زیاد شد خمس وزكات واجب است
بوسه اي ازلبان خود سوي لبم روانه كن
لب بگشاي و از دهان قند و شكر فرافكن
زلف سخن به دست خود بپيچ وهم توشانه كن
سراچه ي وجود من خراب دوري تو شد
كرم نما دمي درين خرابه آشيانه كن
در آستان دولتت گدا صفت خزيده ام
به غمزه اي نوازش گداي آستانه كن
نياز و راز نيمه شب شيوه ي عاشقان بود
لفظ قشنگ عشق را زمزمه ي شبانه كن
بهار سر رسيد و گل به باغها در آمده
گل اميد من بيا به قلب من جوانه كن
چو لب به خنده واكني هوا بگيرد عطر تو
چو غنچه گل بپوش ولب قفل در خزانه كن
كنون كه پٌٍٍٍِر و بال من به زلف خود گره زدي
براي مرغ اين قفس تو فكر آب و دانه كن
خمار مي كند مرا زمانه از مي بدل
شراب وصل را بده حذر ازين زمانه کن
به شور فرهادي من شريني شكر بده
دگرحديث آن دو را فسون كن و فسانه كن
زدست مي رود دلم زسردي نگاه تو
بيا حوالتم بدان دو نرگس فتانه كن
به حور ماندت بدن به موي ماندت ميان
دو دست خسته ي مرا تو گرد اين ميانه کن
شعروغزل به وصف تو كم آورند قافيه
هزا رمثنوي ست اين كرشمه شاعرانه كن
اگر بها بود مرا به باب كوي اقدست
به دين من درا دگر شنا در اين كرانه كن
چه ساده نرد عشق تو ببُرد دين ودل زمن
بساط نرد برگشا دلت قمارخانه كن
رخي به سوي من نما مرا به كيش خود ببر
به حركتي دگر مرا تو مات جاودانه كن
حکم دل است پس چرا خشت برید خال تک
حريف خوانده دست تو شرارت زنانه كن
چنگ به تار مو بزن نادر و نغمه اي بخوان
به نام رويايي او شعر خودت ترانه كن
+
نوشته شده در دوشنبه
1386/10/24ساعت 8:38 توسط نادر
|
مدتي هست غمي مونس جانم شده است
نام زيباي بتي ورد زبانم شده است
هر زمان خاطر او ازنظرم مي گذرد
ياد او راحتي روح وروانم شده است
عقلم از كف بربودست وشدم لا يعقل
فكر او دلخوشي سر و عيانم شده است
گفتم از شهد لبش نوش كنم توبه كنم
عمر بگذشت وليكن نه چنانم شده است
من كي ام تا زخودم نام ونشاني آرم؟
نام رويايي اونام ونشانم شده است
همچو رويا بت رويايي من شيرين است
اينچنين است كه او جان وجهانم شده است
چشم و ابرو و لبش قصد هلاكم دارند
ليك شهد سخنش خط امانم شده است
غنچه ديدي كه زاغيار رخش مي پوشد؟
سيم و زر زيرلبش درج نهانم شده است
سخنش شهدولبش همچوشكرشيرين است
آري اين شهد وشكر آبم ونانم شده است
صيد ديدي كه ز صياد كمان بر گيرد؟
مژه اش تيرم و ابروش كمانم شده است
نادر از هوش برفتي دگر اين قصه بس است
چه كنم نام خوششش ذكر و بيانم شده است
+
نوشته شده در چهارشنبه
1386/10/19ساعت 8:19 توسط نادر
|
چه جای شکوه اگر زخم آتشین خوردم
که هرچه بود ز مار در آستین خوردم
فقط به خیزش فواره ها نظر کردم
فرود آب ندیدم فریب از این خوردم
مرا نه دشمن شیطانی ام به خاک افکند
که تیر وسوسه از یار در کمین خوردم
ز من مخواه کنون با یقین کنم توبه
من از بهشت مگر میوه با یقین خوردم؟
قفس گشودیم و اختیار بخشیدی
همین که از قفست پر زدم زمین خوردم
فاضل نظری
+
نوشته شده در دوشنبه
1386/10/17ساعت 8:28 توسط نادر
|
+
نوشته شده در شنبه
1386/10/15ساعت 9:49 توسط نادر
|
اگردمي زچشم تو اي گل فتم خدا نكند
ويا زمن به تواي گل رسدستم خدانكند
وياكه خاطرت از دست من مكدر شد
زمان عمر من بسرآيد كنون خدابكند
روال چنين است كه خارباگل همنشين باشد
زخار كي به گل آسيب ميرسد؟ خدانكند
حكايت من ورويا اگر كه شيرين نيست
تمام عمر به كابوس بگذردم به خدابكند
به سان آينه بي غل وغشي وصافي
به سنگ اين دل مجنون توبشكني؟ خدانكند
اگربه دوست گزندي رسد زگفته ي من
زبان شودم لال در بقيت عمرم خدابكند
حديث اين دل رويايي ودرازي شب
بيان به پيش تواي يار كي كنم؟ خدانكند
چوصيدلاغري اكنون به دام توگرفتارم
به تيغ ابرويت آيا مرا كشي؟ خدابكند
اگرچه خبط وخطايي زمن به يار رسيد
مبادكو از اين گنهم نگذرد خدانكند
هلالي از رخ ماهت به من نشان دادي
شودكه آن هلال روي تو كامل شود ؟ خدابكند
بس است مرا كه دوست ميرنجد ازدستم
دگربدين طريق بيازارمت؟ خدانكند
ز نادر ارچه خطايي برفت و رنجيدي
كرم كني و ببخشي ورا خدابكند
+
نوشته شده در پنجشنبه
1386/10/13ساعت 8:23 توسط نادر
|
چندمي پوشي رخت را در پس چندين نقاب
ديگراكنون بس كن وبردار از رويت حجاب
من همان روياي شيرينم كه ميخواندي مرا
روزگاري بودمت ديباچه وفصل كتاب
گرگي و اندر لباس ميش ظاهر گشته اي
كاش روزي بينمت در گیردرچنگ عقاب
از عذابي كو به من دادي به تزوير و ريا
از خدا خواهم تو را افزون كند هردم عذاب
من كه باشم تا تو رابر اين ريا كيفردهم
باش تابيني سزاي كار خود روز حساب
خواستم تا دشت دل را تركنم باقطره اي
آب مي پنداشتم اما تو هم بودي سراب
بس غرور و كبر داري در سرت انباشته
باد نخوت در سرت داري همانند حباب
چون دلم بشكستي و كردي اميدم نا اميد
خواهم ان سنگين دلت را من ببينم چون كباب
پاسخ رویایی
سركه درسوداي رويايي نباشدبرفرازداربه
دل كه در بند نگاري در نيفتد زار به
روي كورنگ ريا گيرد به خود مستور به
ديده اي كو روي مهرويان نبيند كور به
جان كه در پاي عزيزي در نيايد كنده به
گر غلامي قدر اربابش نداند بنده به
قلب اگر درعشق رويايي نباشد خسته به
چشم اگر قابل به ديدارش نباشد بسته به
عاشق بي مزد و منت پيش دلبر كشته به
دست نادر ازجهان بي وفايان شسته به
+
نوشته شده در سه شنبه
1386/10/11ساعت 8:45 توسط نادر
|
بين روياي شبانه جستجويت ميكنم
نرگس عشق مني هر لحظه بويت ميكنم
برگ برگ خاطراتم را خزان برباد داد
اي گل ناز بهاري ارزويت ميكنم

+
نوشته شده در دوشنبه
1386/10/10ساعت 8:26 توسط نادر
|
اي خدا زن افريدي سهو كردي يا خطا؟
مرد را با خلقتش تنبيه كردي يا عطا؟
عقل اورا كاستي جايش زبانش داده اي
فكر او تعطيل و هم فن بيانش داده اي
گريه را دادي سلاحي سرد در دستان او
قوت مرد و كودكان را نيز در پستان او
اين زبان نيش است يا خنجر ورا اندر دهان
چون كه خنجربر كشدكس را نباشد الامان
مكر كم بود از حسد بسرشتي اندر طينتش
ايندو باشد اندكي از صد هزاران زينتش
زن اگرقصد فريب مرد هر دم آورد
شيخ صنعان هم يقينا پيش او كم آورد
ناز را آميختي با عشوه اندر جسم او
شيرهم بر خودبلرزد بشنود چون اسم او
من نميدانم خوشت آمد تويارب از كجاش
كوبهشتت را نهادي اينچنين در زير پاش
حافظ بيچاره از ابرو و چشمش مست گشت
بس بلندي كواز اين معجون خلقت پست گشت
خون آن فرهاد عاشق پيشه در اين ره بريخت
نيزمجنون هم بدين علت به صحراها گريخت
اوكه يوسف بو دو هم پيغمبر وهم باوفا
مكر زن پيراهن او پاره كردي از قفا
حيلت زن يوسف يعقوب را زندان نمود
آنچه آتش با خليل اله نكردي آن نمود
موي او گرهرزمان قصد تن زارت كند
همچوصيدي در كمند خودگرفتارت كند
برق چشمش گر بيفتدلحظه اي بر چشم تو
آتش جانت شود اما بسوزد خشم تو
تيري از مژگان اگرسويت روان سازد دمي
فاتحه بر قلب خود خوان آن زمان گرادمي
عشوه اي گرآورد پايت بلرزد همچو بيد
غمزه اي سويت كندرنگت شودچون گچ سپيد
دين وايمانت تواند لحظه اي برباد داد
آنچنان كو جان شيرين از كف فرهاد داد
واي بر آنكس كه با اين وصف باشد زن ذليل
مرده باشد به - به گورستان بريدش بي دليل
زين موارد گر يكي باشد كه استثنا بود
بي گمان محبوب من شيرين من رويا بود
نادر اين هجران و اين سوز جگر
اين زمان بگذار تا وقتي دگر
پاي خود در كفش اين نسوان مكن
با دودستت خويش را زندا ن مكن
ترسم اين كارت تو را بالا برد بر چوب دار
لنگه كفش آيد سويت چندين هزار
ديگر اي نادر ازين امت مگوي
هيچ زنهاري ازين ملت مجوي
خواهي اي نادر كه اين غمها فراموشت شود
شعر آن شاعر همي بايد بناگوشت شود
لذت دنيا زن و دندان بود
بي زن ودندان جهان زندان بود
زن بلا باشد به هر كاشانه اي
بي بلا هرگز نباشد خانه اي
+
نوشته شده در پنجشنبه
1386/10/06ساعت 8:19 توسط نادر
|
اگر سفر بروي بي خبر، زبانم لال
بمانده آهِ دلم پشت در،زبانم لال
هزار سال گذشت از قرار ديدنمان
تو رفته اي كه نيايي مگر؟ زبانم لال
مگر نه اينكه تو خورشيد آسمان مني
چگونه شبم بي تو شد سحر؟ زبانم لال
هنوز مانده بفهمم تو شاعرم كردي
نگفتم از تو، از اين بيشتر؟ زبانم لال
بگو كه دل بكنم از تمام آدم ها
نگو فقط ز تو، تو يك نفر، زبانم لال
زده ست چوب حراج اين غزل به احساسم
تو را اگر كه نبينم؟ اگر...؟ زبانم لال
+
نوشته شده در چهارشنبه
1386/10/05ساعت 8:48 توسط نادر
|
+
نوشته شده در سه شنبه
1386/10/04ساعت 8:28 توسط نادر
|
كاش مي شدلحظه اي من ساكن كويت شوم
يا كه سرگردان وحيران درخم مويت شوم
بهر يك روياي شيرين تا توانم جان دهم
كاش مي شد كشته ي آن تيغ ابرويت شوم
تا نيازارد غباري چشم جادوي تورا
چون مژه جاروگر آن چشم جادويت شوم
تا دخيلي بندم از دل سوي آن زلف سياه
چون اسيري بسته اندر جعد گيسويت شوم
من به دل گفتم كه خواهم وصل رويا را مدام
گفت بايد همنشين خال هندويت شوم
خنده بر لب داري و ازقلب من غم ميبري
كاش من قرباني آن خلق وآن خويت شوم
كوچك است اين قلب ومن شرمنده ام مقدور نيست
مشرق الاذ كار بهر برزن و كويت شوم
طرفه العيني اگر مهمان چشمانت شوم
حاضرم بي منت عمري من دعاگويت شوم
جرعه اي زان شهدلب رادعوت ار روزي شوم
سر زپا نشناسم و از دل روان سويت شوم
هوشت از سرمي رود نادر اگر من لحظه اي
باتو باشم یا دمی ناظر بر آن رویت شوم
+
نوشته شده در دوشنبه
1386/10/03ساعت 8:10 توسط نادر
|
همیشه چون گل خندان باشی
+
نوشته شده در یکشنبه
1386/10/02ساعت 8:52 توسط نادر
|
همچويك روياي شيرين اندرون چشم من
آمدي و خاطر من شادشد
بر كوير سينه ام باريدي اي ابر بهار
اين خراب آباد دل آبادشد
تا نسيم عشق تو بر من وزید
آنچه غم برسينه بد برباد شد
سالها باشد وجودت جاودان
چون وجودم ازوجودت شادشد
+
نوشته شده در شنبه
1386/10/01ساعت 8:1 توسط نادر
|