|
...خدا حافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها......
|
گرد شمع تو چو پروانه ی ناپروایم
لاله غم داردونرگس خجل وبلبل مست
من خوشم کزدوجهان دلخوش یک رویایم
تدبير عشق بود اگر آدم هبوط كرد
تنها در اين معامله شيطان بهانه بود
نقدم هماره قلب بود و به بازار عاشقي
ما را بها نبود وزنه و ميزان بهانه بود
مخروبه شدسراي دل از سوزوشورعشق
ديگر مگو كه خانه ي ويران بهانه بود
مارا اميدوصل بودوتماشاي روي دوست
ابرو و چشم و گونه و مژگان بهانه بود
گردرد خويش نزدتوگفتم نه از شفاست
من عاشق طبيب بودم و درمان بهانه بود
چون لاله داغدارم وچون غنچه خنده روي
داغم به دل نهان - لب خندان بهانه بود
با لب بِدَم به بندبند وجودم به سان ني
جانم بسوز كه سينه ي سوزان بهانه بود
ما نقد لب به نسيه ي شكّر نميدهيم
با ما بگو كه بوسه ي پنهان بهانه بود
رويا صفت به چشم من آ زانكه اين سرا
از آن توست بودن مهمان بهانه بود
نادر چو يوسف آن رخ زيبا به چاه بَر
واندم بگو كه چاه زنخدان بهانه بود
تاگذر برقلب من كردي دلم ویرانه گشت
داني آخر روي قلبم جاي پاهايت چه شد؟
من ازعشقت اي صنم آواره ي صحرا شدم
ازمن مجنون نمي پرسي كه ليلايت چه شد؟
وعده ي امروزمي دادي به فرداگرچه فردايي نبود
با من اي نامهربان امروز و فردايت چه شد؟
حرمت مِي را ندانستي مگر در كيش ما؟
باده ي هجران چشيدي ازچه؟تقوايت چه شد؟
بلبل شيداي من - من مست فرياد توام
موسم گل شد بگوآن شور وغوغايت چه شد؟
شاد بودم شانه هايم محرم راز تو بود
با من آن راز و نياز نيمه شبهايت چه شد؟
همچو برقي آمدي آتش بر ايمانم زدي
اندكي آهسته ميرفتي تو- پروايت چه شد؟
عشق آمد آتشی بر هستی ام زد ناگهان
تیشه ی فرهاد کو؟ مجنون صحرایت چه شد؟
خواب د رچشمت گوارا بود و رويايت قرين
نادر آن خواب خوش و تعبيررويايت چه شد؟!
ماهرويان تا بساط ناز را گسترده اند
كفرخودرامي فروشندازتو ايمان مي برند
درشگفتم از سيه چشمان كه با جادوي چشم
كشته ي خودرا به مسلخ شادوخندان مي برند
مهوشان اي دل تو را تا در دل خودجادهند
گه به قربان مي روندت گه به قربان مي برند
جام چشم و شهدلب دردست خود دارند ليك
تشنه را سوي سرابي در بيابان مي برند
توراگربرسركشندت ني عروست مي كنند
همچو ماهي شايدت ازبهر بريان مي برند
تار گيسوي نگار ي گر زچاهت بركشد
مثل يوسف شايد ازچاهت به زندان مي برند
اي دل اين عاشق كُشان مستند رويايي مباش
يابه مستي مي كُشندت يا به تاوان مي برند
شعرت اي نادرچورويايت شكردارد به هوش!
كين شكرخواران شكررابا شكردان مي برند
واي اگر يك دم قدم بر اين دل مجنون نهي
با دل رنجيده ي خود روبرويت ميكنم
چين گيسويت اگر بردست من افتد شبي
صد هزاران شكوه با هر تارمويت میكنم
در طريق عشق گفتي شرط اول كافريست
روي خود از كعبه مي تابم به سويت ميكنم
ناز ابروي هلالت ميكشم مشّاطه وار
ماه را شرمنده از ديدار رويت ميكنم
تا براي عشق من همپايه ي ليلاشوي
همچو مجنون خويش را بدنام كويت ميكنم
سرخي رو اسودِ مو را خزان از من گرفت
اي بهار رنگ در رنگ آرزويت ميكنم
نادر اين پيمانه پيمودن يقين كارتونيست
باش تا بيني چه سان من زير و رويت ميكنم