|
...خدا حافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها......
|
عشق خودسوز است خودجوش است میسوزدتورا
هیچ استادی نیاموزد تو را آداب عشق
صورت معشوق اندر دل نمایان میشود
شیشه ی دل گر شود اندود با سیماب عشق
لذت آب ار تو خواهی تشنگی آور بدست
تشنه ی معشوق شو خواهی شوی سیراب عشق
دل بر این دریا زدی امید آسایش مدار
من ندیدم کس رهایی یابد از گرداب عشق
کعبه غیر از خشت وگل معبودجزمعشوق نیست
کافرم آری ! نسایم سر بجز محراب عشق
تا تو تابیدی دلم از تابشت بی تاب شد
تابم از کف بردی و کردی مرا بی تاب عشق
عشق من معشوق من رویای شیرینم تویی
چشم بر هم می نهم شاید ببینم خواب عشق
عشق اتش بود سوزی در دل نادر نهاد
مرحبا بر عشق برمهتاب بر مهتاب عشق
ز سوز سینه چه گویم و یا که را گویم؟
که نبض اگر بنُمایم طبیب می سوزد
به نای - سوز سینه دمیدم فرونشانم غم
چه سود؟هفت بند نی عن قریب می سوزد
ندانمش به دیده چه رویا به سرچه سوداییست؟
خودی فتاده زچشمش غریب می سوزد
مگر چه دیده دل از سٍحر مردم دیده؟
که دل زدست دیده ی مردم فریب می سوزد؟
از آتشی که به جانم زد ی تو ای نادر
تما م هستی من در لهیب می سوزد
طفل نوپای دلم را بِسپُرم دردست او
مثل مادر طفل نوپا را پرستاری کند
خال لب را دانه سازد زلف را دام رهم
من طمع در دانه بندم او کمانداری کند
من شوم مهمان چشمش اوقدح گیرد بدست
ساقی مجلس شود هم میهمانداری کند
هر نفس رویای اوشیرین کند خواب مرا
چشمم از شوق حضورش ترک بیداری کند
لشگر مژگان بیاراید که راه دل زند
خود چو ابرو فوق آن لشگر سپهداری کند
من نیاز آرم بر او او ناز را افزون کند
ناز و طنّازی در آمیزد دل آزاری کند
خنجری از غمزه سازد زخم بر دلهازند
با دل آن کاری کند کان زخم را کاری کند
سرچه باشدجان فشانم پای آن یاری که او
عهد با نادر کند با جان وفاداری کند
تا كه محروم از آن چشم فريبايم كرد
خواب شيرين زدوچشمان تَرَم رفت كه رفت
وصل او را به دعا جستم و هجرش ديدم
چو موثر نشد آه سحرم رفت كه رفت
خط ابروش بود خط امانم لیکن
تيري از هرمژه اش بر جگرم رفت كه رفت
قامت چون الفم دال شد و خم كمرم
تا كه آن دلبر مويين كمرم رفت كه رفت
در گلو بغض رهِ حنجره مي بندد ومن
جان دهم زانكه رفيق سفرم رفت كه رفت
گرچه در مذهب ما باده حرامست ولي
ميخورم مِي كه ندانم زبرم رفت كه رفت
در خرابات دلم گشتم و ديدم نادر
دُرج پنهان شده ي سيم وزرم رفت كه رفت