راز دل در پس این پرده نگهدار ای اشک
رحم کن بر من واین دیدۀ خونبار ای اشک
تو ز دل آمده ای راز مرا فاش مکن
حرمت خانه ازین بیش نگهدار ای اشک
گونه را آتش غلتان تو میسوازند
دیگر این گونه بدینگونه میازار ای اشک
رنگ خون بودی و از غصه چه بیرنگ شدی
من ندیدم دگری مثل تو غمخوار ای اشک
زینهمه گوهر تابا ن که به دامن ریزی
مانده ام از تو واز اینهمه ایثار ای اشک
من به صد خون جگر لایق رویَش گشتم
مهلتم ده به خدا- لحظه ی دیدار ای اشک
درد پنهان دلم بر رخ تب دار مکش
تا که آگه نشود از دلم اغیار ای اشک
شور رویایی شیرین شرر شعلۀ توست
بوالعجب!آتش وشوری وشکر بار ای اشک
نادر اسرار دل خویش نگوید با کس
تا تویی بهر دلش محرم اسرار ای اشک
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/05/28ساعت 8:43 توسط نادر
|
نهاد لب به لبم - عمر - جاودانی شد
چشید شهد لبم- آب زندگانی شد
سپس به خط لبش روی گونه ام بنوشت
"همیشه دوست دارمت"این جمله بایگانی شد
به غمزه ای همه اسرار عشق با من گفت
زبان عاشق و معشوق بی زبانی شد
به روی شانه فرو ریخت زلف بی شانه
سکوت شانه پریشانِ موفشانی شد
دو دست بود و چه باغی!که سبز زیتون بود
حدیث چیدن لیمو و آنچه دانی شد
شد او به سان قافیه و من مثال ردیف
غزل ازین دو پر از شور و از معانی شد
شکار شیر نری شد غزال خوش خط وخال
دو جسم بود و تو گویی چنان یکانی شد
حریر بوسه کشیده به روی جسم دوگل
زمان هلهله و شور و شادمانی شد
کشید گوهر سفته به لعل ناسفته
زخون تازه غزل رنگ ارغوانی شد
بخواب نادر و خوش باش مثل رویایت
که خواب دیدی وخیراست-کی چنانی شد؟
+
نوشته شده در شنبه
1387/05/19ساعت 8:58 توسط نادر
|
دور از نور رُِخت ناظر ماهم هر شب
به امید قدمت چشم به راهم هر شب
شانه ای نیست برآن سر بنهم شکوه کنم
تا بگویم غم دل همدم چاهم هر شب
گرچه این بغض گلوگیر صدایم را کشت
کر کند گوش فلک ناله و آهم هرشب
طمع دانه نمودم که به دام افتادم
پایِ دل بسته بدان موی سیاهم هرشب
روی زردم بنگر سرخی ازین چهره برفت
آتشم باش که من خرمن کاهم هرشب
خواب و رویا زسرم رفت بیا شیرینم
جام وپیمانه ومستی زتو خواهم هرشب
در خیالم همه دم همچو غزالی زیبا
میخرامی تو و من محو نگاهم هرشب
"با خیال تو بسر بردن اگر هست گناه
باخبر باش که من غرق گناهم هرشب"
نادر این آینه رخ کیست که ماتش شده ای؟
کیش من گیر که بی دغدغه شاهم هرشب
+
نوشته شده در شنبه
1387/05/12ساعت 8:1 توسط نادر
|
"ای عشق به یک اشاره برمی گردم"
یک بار نشد دوباره بر می گردم
از سوختن بال و پرم باکی نیست
ای آتش پر شراره بر می گردم
تا باز بنوشمی از آن شیره ی جان
چون طفل به گاهواره بر می گردم
زان تیغ که از هلال ابرو داری
با یک دل پاره پاره بر می گردم
گر غرقه ی دریای تو گردم آخر
چون موج بر این کناره برمی گردم
تا چنگ زنم به زلف چون یلدایت
در یک شب پرستاره بر می گردم
ای شربت ناچشیده ای رویایم
ناچارم و بهر چاره بر می گردم
"نادر"تو چرا ز جمع یاران رفتی؟
گفتم که به یک اشاره برمی گردم
مصرع اول برگرفته از وبلاگ عرش شعرmasihadaman.blogfa.com
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/05/06ساعت 8:25 توسط نادر
|