|
ترجیح میدهم با کفشهایم در خیابان راه بروم وبه خدا فکرکنم تا اینکه در مسجدبنشینم وبه کفشهایم فکرکنم
|
منعم نکن از عاشقی با لب گزیدن
پُرگشته از این حرفهایت هر دو گوشم
دلبرده ای ، دلداده ات را زار مگذار
ترسم بگیرد این دل از من عقل و هوشم
خواهی نخواهی من گرفتار تو گشتم
می سوزم ومی سازم وهردم خموشم
جز ساحل امن تو آرامش ندارم
چون موج دریایم که دایم در خروشم
سرمایه ای دیگر ندارم هدیه آرم
یک جفت چشم خیس دارم ،می فروشم
من با تو تاپایان این ره خواهم آمد
مهلت بده تا کفشهایم را بپوشم
رفتي تو كه ويرانه كني جان و جهان را
با رفتنت آواره کنی پير و جوان را
خواهم دوسه خطي بنويسم به تو ترسم
افسون كند افسانه ي تو نامه رسان را
گر نقش وصال تو به سجّاده ام افتد
با خير عمل ختم كنم بانگ اذان را
يك بوسه از آن لب اگرَم باز فرستي
افطار كنم روزه ي ماه رمضان را
تا كام من از جام لبت باز برآيد
بر كام بزن بار دگر شهد زبان را
آشفته مكن لشگر مژگان ، خم ابرو
هم تير مينداز و مياراي كمان را
هر غنچه كه لب بسته و در پرده نشسته
لبخند تو را ديده و بر بسته دهان را
باز آي و بر اين قافله ي خسته نظر كن
تا من بسپارم به دو دست تو عنان را