|
ترجیح میدهم با کفشهایم در خیابان راه بروم وبه خدا فکرکنم تا اینکه در مسجدبنشینم وبه کفشهایم فکرکنم
|
تو پر کشیدی و من پاکشیدم از کویَت
واین معامله شد سربه سر خداحافظ
برو به اوج سعادت همای زرین بال
بگو به من ، منِ بشکسته پرخداحافظ
چه لحظه های قشنگی به عشق سیبی سرخ
به انتظار هدر شد، هدر خداحافظ
کمر به وصل توبستم سپید شد مویَم
سپید صورت مویین کمر خداحافظ
حلال کردم و بخشیدمت ، حلالم کن
که برنگشته کسی زین سفرخداحافظ
همیشه غنچه ی خندان من خوشت باشد
که لاله ام من و خونین جگر، خداحافظ
و ما دو خط موازی یکی شدن هرگز
ونقطه ، خط ، خطِ آخر ، دگرخداحافظ
نه ذوق بدرقه دارم دگر نه شوق سفر
فقط بگو به منِ دربه در خدا حافظ
وایضا خارج از گود اینکه:
یک من سبیل داری و من مانده ام چرا
فکری به حال این لب پر مو نمی کنی
با لنگه کفش بر سر بیچاره میزنی
رحمی به حال کله ی یارو نمی کنی
هوشم زسر برفت واجل آمدم به چشم
این پای گنده را تومگر بونمی کنی؟
چشمم سفید شد سوی این شکلک عبوس
روشن مگر مسنجر یاهو نمی کنی؟
ما را کسی ز بهر غلامی نمی برد
من مانده ام تو چرا شو نمی کنی؟
روزگار- این چهره را با رنج وغم رنگین مکن
بر رخم سیلی نزن، با زرد عادت کرده ام
باختم در زندگی بود و نبود خویش را
پاکبازم ، با قمار و نرد عادت کرده ام
با من از مردی نگو مردانگی افسانه شد
لا جرم با مردم نامرد عادت کرده ام
روزوشب را می شمارم تا سر آیدعمر ومن
هم به سال وماه وزوج وفرد عادت کرده ام
بهر رویاهای شیرینی که در سر داشتم
با دل دیوانه ی شبگرد عادت کرده ام
زخم دل بهتر نمی گردد، نمک کمتر زنید
گرچه از بی مرهمی با درد عادت کرده ام