|
ترجیح میدهم با کفشهایم در خیابان راه بروم وبه خدا فکرکنم تا اینکه در مسجدبنشینم وبه کفشهایم فکرکنم
|
غم دل را همه از سینه بشویند به اشک
تا بگریم،من اگرشانه ندارم نه که نیست
پای دل را به سر زلف عزیزان بستم
قفسی دارم،اگردانه ندارم نه که نیست
حرف شیرین دهنان شکّر و لبهاشان قند
زین همه گر دو سه پیمانه ندارم نه که نیست
لذتی دارد اگر سوختن از عشق ولی
من اگر طاقت پروانه ندارم نه که نیست
ساده لوحم که دخیلی سر مویی بستم؟
فهم این معجزه ،مردانه ندارم،نه که نیست
دل سپردم که چنین ساده دلم را بردند
سارق ودزدچو در خانه ندارم نه که نیست
وبه نوعی تضمین شعر ایشان وبا اجازه ایشان:
فریب خال لب اکنون نه ،پیش ازین خوردم
کدام بوسه؟ عجب نیش آتشین خوردم!
به عشق شهد لبی آمدم ولی افسوس!
چه زهرها که به امید انگبین خوردم
ومن که خود ره زیبا رخان زدم عمری
زتیغ ابروی زیبا رخی کمین خوردم
به شوق اوج گرفتن در آسمان زقفس
پری گشودم و هر باره بر زمین خوردم
من این جراحت دل،زخم سینه،خون جگر
زچنگ گرگ نهان زیر پوستین خوردم
برای راندن من این بهانه کافی بود؟
که سیب ،میو ه ی ممنوعه بایقین خوردم؟
به حال زار دلم هیچ کس مقصر نیست
"که هرچه بود ز مارِ در آستین خوردم"
چه مرهم است به زخمم گشودن قفسم؟
کنون که با پر و بال تکیده خواهم رفت
مرا ببوس و بغل کن ولو به بی میلی
بدان که غم به دل وخون به دیده خواهم رفت
نگیر هُرم نفسهای گرم خود از من
که سوز و سردی دوران چشیده خواهم رفت
اگرچه گونه ام از خون دیده گلگون است
چو رنگ زرد خزانی پریده، خواهم رفت
دگربه دشت غزل شوقی از شکفتن نیست
غزال خوش خط وخالم رمیده،خواهم رفت
امیدومهر و وفا هر چه بود رویا بود
...ودل زمهر و وفایت بریده ،خواهم رفت