|
ترجیح میدهم با کفشهایم در خیابان راه بروم وبه خدا فکرکنم تا اینکه در مسجدبنشینم وبه کفشهایم فکرکنم
|
کسی به دشت پر از غنچه های مصنوعی
سراغ لاله ی خونین جگرنمی گیرد
سر شکسته ی ما را به غیر سنگ جفا
یکی به رسم نوازش به برنمی گیرد
چه شد هوای شما را که مرغ خاطرمن؟
قفس گشوده ولی بال وپرنمی گیرد؟
درخت آرزویم بس که خاکتان سرداست
چه قد کشیده ! ولیکن ثمرنمی گیرد
کدام میوه ی ممنوعه داده ام به شما؟
که سیب سرخ مرا یک نفر نمی گیرد؟
چقدر قهوه ی فنجان فالتان تلخ است
که طعم تلخ بدش را شکر نمی گیرد
کِساد - رونق بازار قلب تان بادا !
که جنس ناب مرا سر به سر نمی گیرد