|
...خدا حافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها......
|
مصرع اول برگرفته از وبلاگ عرش شعرmasihadaman.blogfa.com
همچو سازی که گهی زیر وگهی بم دارد
دل افسون شده گه شور وگهی غم دارد
نتوانی تو ز چشمم غم و شادی خوانی
زانکه این دیده به شادی و به غم نم دارد
دل به پای خود اگر آمده در دام بلا
پس چرا هردم ازین دام سر رَم دارد؟
کِی توان در دل آتش چوسیاوش بودن؟
تا که این کوره ز غم آهِ دمادم دارد
کرَمی کن دل مارا وبه مژگان مخراش
زخم این دشنه نه درمان ونه مرهم دارد
من به جام توجهان دیدم وجان را دادم
آخر این جام که داری تو کجا جم دارد؟
مِهرت آمد به دلم مُهر به لبهایم زد
نازم این واژه اگر کسره اگر ضَم دارد
منع این قد هلال و تن فرسوده مکن
قامتم از خَمِ ابروی تو این خَم دارد
بیگمان سهم لبش بوسه ی شیرین باشد
آنکه رویای تو در دیده فراهم دارد
دو ردیف مژه را ای مه من برهم زن
شعر "نادر"فقط این قافیه را کم دارد
خون دل است جاری اشکم ز دیدگان
تا دل شنیده است زچشمم فسانه ات
گیرم که اشک غصّه بشوید زدل ولی
اشکی نمانده تا که بریزم به شانه ات
نقدم همان دل است که دادم به دست تو
مهمان نمی کنی فقرا را به خانه ات؟
هرشب به دیده آب میزنم ازشوق دیدنت
رویای من ببین و وعده ی سرد شبانه ات
خالت به لب چه سود؟که زلفست دام آن
با دام زلف چون برسم من به دانه ات؟
آخر عزیز مصرمیشوم ای نازنین من
این سان که مانده ام به ته چاه چانه ات
باز ای غزال خوش خط وخالم غزل بگو
نادر کجا و ذوق خوش شاعرانه ات؟
طلب عشق نمودم ز بتی آینه رو
باز دیوانه شدم خواهش بیجاکردم
مهرلیلا صفتی رهزن این مجنون شد
هوس دربدری در دل صحرا کردم
از بد حادثه و بخت سیه بار دگر
پنجه در تیره گی آن شب یلدا کردم
رنج زندان -غم یعقوب فراموشم شد
چشمِ آلوده به دامان زلیخا کردم
مردم دیده چو اسپند ودلم شد مجمر
دور ازچشم و نظر آن قد و بالا کردم
تا به سرحدّ وفا بر سر پیمان باشم
ماندم وسوختن خویش تماشا کردم
دل به مهرتوسپردم که نپنداری من
طلب عشق زهر بی سروبی پاکردم
عشق پاکی به دلم بودکه از ترس هوس
همه را یک شبه ویکسره حاشاکردم
خوش ندیدم که شود سینه سرای کینه
شستم ازدل همه را دیده چودریاکردم
توبه کردم که دگر دل نسپارم به کسی
بی سبب خام شدم توبه ی بیجا کردم
تاکی از غربت وتنهایی خود شکوه کنم؟
خو به تنهایی خود پشت به تن ها کردم
زین همه دربدری حاصل من هیچ نشد
طلب مرگ ز درگاه اهورا کردم
"نادر" از دلبر و دلداه ودل هیچ مگوی
تو که دیدی که چه ها با دل رسواکردم!
عشق خودسوز است خودجوش است میسوزدتورا
هیچ استادی نیاموزد تو را آداب عشق
صورت معشوق اندر دل نمایان میشود
شیشه ی دل گر شود اندود با سیماب عشق
لذت آب ار تو خواهی تشنگی آور بدست
تشنه ی معشوق شو خواهی شوی سیراب عشق
دل بر این دریا زدی امید آسایش مدار
من ندیدم کس رهایی یابد از گرداب عشق
کعبه غیر از خشت وگل معبودجزمعشوق نیست
کافرم آری ! نسایم سر بجز محراب عشق
تا تو تابیدی دلم از تابشت بی تاب شد
تابم از کف بردی و کردی مرا بی تاب عشق
عشق من معشوق من رویای شیرینم تویی
چشم بر هم می نهم شاید ببینم خواب عشق
عشق اتش بود سوزی در دل نادر نهاد
مرحبا بر عشق برمهتاب بر مهتاب عشق
ز سوز سینه چه گویم و یا که را گویم؟
که نبض اگر بنُمایم طبیب می سوزد
به نای - سوز سینه دمیدم فرونشانم غم
چه سود؟هفت بند نی عن قریب می سوزد
ندانمش به دیده چه رویا به سرچه سوداییست؟
خودی فتاده زچشمش غریب می سوزد
مگر چه دیده دل از سٍحر مردم دیده؟
که دل زدست دیده ی مردم فریب می سوزد؟
از آتشی که به جانم زد ی تو ای نادر
تما م هستی من در لهیب می سوزد
طفل نوپای دلم را بِسپُرم دردست او
مثل مادر طفل نوپا را پرستاری کند
خال لب را دانه سازد زلف را دام رهم
من طمع در دانه بندم او کمانداری کند
من شوم مهمان چشمش اوقدح گیرد بدست
ساقی مجلس شود هم میهمانداری کند
هر نفس رویای اوشیرین کند خواب مرا
چشمم از شوق حضورش ترک بیداری کند
لشگر مژگان بیاراید که راه دل زند
خود چو ابرو فوق آن لشگر سپهداری کند
من نیاز آرم بر او او ناز را افزون کند
ناز و طنّازی در آمیزد دل آزاری کند
خنجری از غمزه سازد زخم بر دلهازند
با دل آن کاری کند کان زخم را کاری کند
سرچه باشدجان فشانم پای آن یاری که او
عهد با نادر کند با جان وفاداری کند
تا كه محروم از آن چشم فريبايم كرد
خواب شيرين زدوچشمان تَرَم رفت كه رفت
وصل او را به دعا جستم و هجرش ديدم
چو موثر نشد آه سحرم رفت كه رفت
خط ابروش بود خط امانم لیکن
تيري از هرمژه اش بر جگرم رفت كه رفت
قامت چون الفم دال شد و خم كمرم
تا كه آن دلبر مويين كمرم رفت كه رفت
در گلو بغض رهِ حنجره مي بندد ومن
جان دهم زانكه رفيق سفرم رفت كه رفت
گرچه در مذهب ما باده حرامست ولي
ميخورم مِي كه ندانم زبرم رفت كه رفت
در خرابات دلم گشتم و ديدم نادر
دُرج پنهان شده ي سيم وزرم رفت كه رفت
غمخوارنبودي كه نظر بر من بيمار نكردي
تنهايي شب بود و من غمزده و آتش هجران
مرفكردرازي شب و اين تن تب دار نكردي؟
درگوشه ي چشمان تو صدبارگدا وار خزیدم
تو گوشه ي چشمي به من غمزده يكبار نكردي
بيزار تو از من شدي و من ز غمت زار
بي رحم چرا رحم بر اين دلشده ي زار نكردي؟
در كوي وفا شهره ي آفاق شدم ليك
انكار وفاداري من كردي و انكار نكردي
من درد وغم خويش نهان كردم وبا غير نگفتم
اما تو نظر بر غمِ من در حد اغيار نكردي
با خار اگر گل بنشيند كه تنش خوار نگردد
جزمن به جهان هيچ كسي راتوچنين خوارنكردي
شیرینی رویای تودرچشم ترم همدم خون بود
اما تو قدم رنجه بر این دیده ی خونبارنکردی
عيد آمد و سال نو وهم مهر فزون گشت
حتي تو به اين خسته دلم مرحمت پار نكردي
تابود هنر نزد بتان دل شكني بود اگربود
خوش باش تو نادر كه نه آني تو و اين كار نكردي
سينه را بر مقدمش ازهر بدي پيراستيم
طرفه العيني در اين محنت سرا ننشست ورفت
پاي ما با عشوه اي در دام زلفش اوفتاد
بي مروت اين كمند از پاي ما نگسست ورفت
چشم تنگ و قلب سنگ ما سراي او نبود
رخت خود ازاين سراي بي صفابربست ورفت
از ازل بانام او تقدير ما را بافتند
تا ابد ياد خوشش در خاطر ما هست ورفت
گرچه دل خونيم ازهجران جانفرساي او
دلخوشيم از قيدوبند دام ما وارست ورفت
بعدهجرش سربه صحرامي نهم زيرا كه او
پاي مجنون دلم بر زلف ليلا بست ورفت
بیخودازخویشم دگردر این سراب زندگی
مرحبابرعشق دستش را کشید ازدست ورفت
چندوقتی مانده ام درگوشه ی میخانه لیک
طعنه زدساقی که تاکی مدعی ومست و رفت
آنكه ناگه فر و فخر و دولت ما را شكست
شيشه ي عمرتو را نادر چرا نشكست ورفت؟؟
وین دل غمزده را یار وفاداری نيست
ديده از ديدن من تا توبه رويم بستي
کار این دیده بجز گریه وخونباری نیست
روز و شب نيست مرا بعد تو اي شيرينم
جزدعاپشت سرت روزوشبم کاری نیست
گرچه دل درغم توكاسه ي خون است ولي
شرم داردكه زدل سوي بصر جاري نيست
توشكستي دل من خود توخريدارش باش
بهر اين كاسه ي بشكسته خريداري نيست
در شگفتم من از اين قوم نكوروي چرا
كارشان جز دغل وحيله و مكاري نيست؟
اي اجل مرحمتي كن زبلايم برهان
پنجه در پيچش مو غير گرفتاري نيست
نادر اين قصه دراز است فراموشش كن
يار رويايي تو يا ر و فاداري نيست!
تدبير عشق بود اگر آدم هبوط كرد
تنها در اين معامله شيطان بهانه بود
نقدم هماره قلب بود و به بازار عاشقي
ما را بها نبود وزنه و ميزان بهانه بود
مخروبه شدسراي دل از سوزوشورعشق
ديگر مگو كه خانه ي ويران بهانه بود
مارا اميدوصل بودوتماشاي روي دوست
ابرو و چشم و گونه و مژگان بهانه بود
گردرد خويش نزدتوگفتم نه از شفاست
من عاشق طبيب بودم و درمان بهانه بود
چون لاله داغدارم وچون غنچه خنده روي
داغم به دل نهان - لب خندان بهانه بود
با لب بِدَم به بندبند وجودم به سان ني
جانم بسوز كه سينه ي سوزان بهانه بود
ما نقد لب به نسيه ي شكّر نميدهيم
با ما بگو كه بوسه ي پنهان بهانه بود
رويا صفت به چشم من آ زانكه اين سرا
از آن توست بودن مهمان بهانه بود
نادر چو يوسف آن رخ زيبا به چاه بَر
واندم بگو كه چاه زنخدان بهانه بود
تاگذر برقلب من كردي دلم ویرانه گشت
داني آخر روي قلبم جاي پاهايت چه شد؟
من ازعشقت اي صنم آواره ي صحرا شدم
ازمن مجنون نمي پرسي كه ليلايت چه شد؟
وعده ي امروزمي دادي به فرداگرچه فردايي نبود
با من اي نامهربان امروز و فردايت چه شد؟
حرمت مِي را ندانستي مگر در كيش ما؟
باده ي هجران چشيدي ازچه؟تقوايت چه شد؟
بلبل شيداي من - من مست فرياد توام
موسم گل شد بگوآن شور وغوغايت چه شد؟
شاد بودم شانه هايم محرم راز تو بود
با من آن راز و نياز نيمه شبهايت چه شد؟
همچو برقي آمدي آتش بر ايمانم زدي
اندكي آهسته ميرفتي تو- پروايت چه شد؟
عشق آمد آتشی بر هستی ام زد ناگهان
تیشه ی فرهاد کو؟ مجنون صحرایت چه شد؟
خواب د رچشمت گوارا بود و رويايت قرين
نادر آن خواب خوش و تعبيررويايت چه شد؟!
بوالعجب !ماندم من ازاین خلقت واین کارتو
انچه من درخواب دیدم کار یک خالق نبود
عرشیان بودند شاید همره و همکار تو
چشم ومژگان وزنخدان بسکه خوب اراستی
کفر باشد ورنه می گفتم نباشد کارتو
چین گیسویش بدیدم گشت برمن این یقین
چینیان بودند شاید عامل این کارتو
گونه گندمگون وچشمی ساحرورویی نکو
کیست یارب حین خلقت یار گندمکارتو ؟
درلبانش از گل واز غنچه الگو ساختی
دستمزیزادی است واجب بهر نازک کارتو
ازهلال ماه و از رنگین کمان ابرو زدی
حاش لله ! کی تقلب باشد اندر کارتو
در ومرجان در دهانش جای دندان سفته ای
از یمن اورده اند شاید بساط کارتو
یارب این رویای زیبا را تو نه من ساختم
چون توگفتی قبل خلقش خوانده ام افکارتو
گربخواهی بعدا ز این رویای دیگر اوری
تخته میسازم در و دکان و کسب و کارتو
بس هنر یا رب تو در این خلقتت اورده ای
ترسم او معبود من گردد کنم انکارتو
مهر رویا را چرا در قلب من انداختی؟
شاید این یک ذره بوده کل نقص کارتو!
کفر اگر بر من نگیری گویم این فصل الخطاب
هست این بت خالق تو! یا نمود کار تو
روی رویا را چو نادر جز به رویایش ندید
کاش در این خلقتت بودی دمی همکارتو!
رويش لاله به پاييز و خزان يك روياست
دست اين خسته به مهتاب رسيدن خوابي است ديدن ماه به ايينه دل يك روياست
شوقي ار در طلب يار بود تا حيفا
بروي گر نروي عشق فقط يك روياست
در جهاني كه اساسش زر و تزوير بود
يار رويايي بي روي و ريايك روياست
بسكه چون غنچه رخ خويش زمن ميپوشد
هر گلي بينم و گويم نكند يك روياست؟
زانكه سهم من ازاين هردوجهان يك روياست
عاشقان سجده به ابروي كج يار كنند
قبله و سجده و سجاده من يك روياست
من ز رویا به نظر ساخته ام رویایی
جان دهم گر بشودفاش که این یک رویاست
نادر ار فكر جدايي به نظر كابوس است
انكه ترسم دل و دينت ببرد يك روياست