تبليغاتX
رویای شیرین من
من رشته ی محبت تو پاره میکنم ×××××× شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم
توی محل همسایه ی روبرو 
هست زنی خوشگل و خوش رنگ و رو
قصه ی او محشر کبرا شده
ورد زبان همه زنها شده
با همه ی سن کمش با وجود
مدت یک سال سه شوهر نمود
گفتمش ای خانم زبر و زرنگ
از چه تو هی شوی کنی رنگ رنگ؟
این همه دختر همه در خانه اند
بی سر و بی همسر و کاشانه اند
در غم شوهر همه بالاتفاق
تو بکنی شوی و بگیری طلاق؟

                 ***                
گفت جوان بودم وجویای نام
لیک کمی ساده وبی مغزوخام
هم چوطلا بودم اگر مس شدم
همسر آقای مهندس شدم!
کِیف ِمهندس همه دم کوک بود
حیف کمی کله ی او پوک بود
گفت که بی نقشه و طرح و حساب
کی بروم بنده سوی رختخواب؟
وقت فلان!-جای نوازش وناز
داشت گهی شمشه وگاهی تراز
فکر کمربودکه چون سرستون
تقویت آیا بشود با بتون؟
من زعسل گفتم و او از ملات
من همه از عشوه واو مهملات
گفت که گیریم که من حاضرم
کیست مهندس که شود ناظرم؟!
تا که شدی فارغ ازین کارزار
گفت بده"مدرک پایان کار"!
الغرض از او بگرفتم طلاق
راحت وآسوده شدم چون کلا(غ)
خرنشوی یار مهندس شوی!
چونکه طلا باشی اگر-مس شوی

               ***
باردگر خرشدم وخل شدم
همسر یک آدم دکتر شدم
قافیه ام گم شدوبرپاردیف
کاروکلاسم همه یکجاردیف
گاهی وماهی که هوس می نمود
ماینه(معاینه)ازپیش وزپس می نمود
گفت بده نبض تو گیرم نخست
تاکه اوکیok باشی وخوب ودرست
یک دو سه باری که به کارم گرفت
پیش تر از کارفشارم گرفت
خواست کشم بنده عمیقا نفس
تا نبود در ریه ام خار و خس
خایه همی شست به تنتور ید
خایه که نه!چیزی شبیه نخود!!!
گفت که میکروب بزدایم از ان
لِفت چنان داد که می شد اذان
گر بشدی کل شرایط قبول
گاه نمودی به نزاکت دخول!
خاطرم از خاطر اوخسته شد
راه میان من و او بسته شد
گرهمه عمرت بخوری نان جو
جونی آجی همسر دکتر نشو

             ***
کرد یکی بازی خوش روزگار
بنده شدم همسر آموزگار
خوش منش وخوش روش ولوس این
عاشق سینوس وکسینوس این
شورت اگر داشت ولی کش نداشت
کار به نقالّه وخط کش نداشت
تا شده ام حجله ی او را عروس
کارخودش میکند او چون خروس
گر بکند کار پسندیده ای
گویدم  این درس تو فهمیده ای؟
کار شبش بوده همانند درس
گفته نفهمیده ای هرگز نترس
بنده چرا چهره مکدّر کنم؟
باش که تکرار مکرِّر کنم
بس که خوشم آمده از کار او
تا ابدالدهر شوم یار او

                ***
عشق معلم همه  آموختن
حیف نیاموختم  اِسپوختن!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/06ساعت 8:39  توسط نادر  | 

"دوش درحلقه ی ماقصه ی گیسوی توبود"
ظاهرا توی  غذا  رشته ای از موی  تو  بود
مرد  بیچاره ای از درد  به خود  می پیچید
به گمانم  که همان شوهر هالوی  تو بود
همچو ساغرکلماتی به تناوب می گشت
به  یقینم که همان  آی دیِ  یاهوی توبود
همه   بینی  بگرفته چو لبو سرخ  شدند
شاید از دست عنانت شده و بوی  تو بود
دو کمان بود  که در  لمس نبودش  مویی
همه   گفتند  تاتو کرده  و ابروی   تو  بود
من  سراغ  به  و لیمو  و    هلو   بگرفتم
دیدم  انگشت جماعت همه برسوی توبود
به  ندامت همه  از میکده  در  می رفتند
خواجه هم گفت که آن میکده ی کوی توبود
عشوه ای کردی و حضار  به  هم  میگفتند
خوش به حالش که خریدارتوو-شوی تو بود

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/13ساعت 9:28  توسط نادر  | 

خدايا من چراازهرلغت- المنتهي بالايزميترسم؟


                       وحتي ازمترسك بر سر جاليز ميترسم؟


به منبربسكه ازتنگي گورولغزش پادرگنه ديدم


                    اصولا من زِهَرسوراخ تنگ وليز ميترسم


چو ديدم زاهد و رهزن بخوابدروزوخيزدشب


               زهرخوابيده در روزو-به شب -شبخيزميترسم


به دمپايي عجب خوش عادتي دارد سرطاسم


                     نه ازرويا كه از مهنازومهرانگيزميترسم


زبس سيماي ملي برج ميلادم كشد بر رخ


                    من ازچيزدراز و اندكي نوك تيز ميترسم


به فضل رنگ موولنزآبی هرببویی خارجي گشته


                دگرازهركه گويد هي ايز و شي ايز  ميترسم


اگرهشتادضربت حدّيك ضربت زند قاضي


                خجالت   ميكشم  اما  دگر  از  چيز  ميترسم


دوجايم سوخت جاي سوخت هرمركب كه بگزيدم


               هم ازتوسن هم ازرخش وهم از شبديزميترسم


بروحافظ شراب ناب ومي كشك است جان من


                    دگرحتي من ازسانديس واز موّيز ميترسم


نگارين دلبري دارم ولي درگيريك بندم!


                   به  مثل  كودك  نوپا  منم  از جيز  ميترسم


اگرچه دورلب يك من سبيل وريش هم دارم


                    بلا نسبت زجنس نر- زچشم هيز  ميترسم


من ازخرداديان وازجناح وازچپ وازراست بي باكم


                    ولي ازحركت موزون ونقش ريز ميترسم


به رغم حافظ ارتركي بدست آرد دلم پس ميدهم دل را


                     سپاهان  ساكنم زيرا كه از تبريز ميترسم


شكم به در خط  آفسايد  تا درتيغ  جراحان


                   هم ازدكترهم ازدرمان هم ازتجويزميترسم


خدايا من نميدانم گشادش  به  ويا تنگش!


           ولي ازتنگي رزق وگشادي اوزون هم نيزميترسم


فراري بوده ام عمري من ازتاريخ وشاهانش


                        اگرچه نادرم اما من از پرويز ميترسم

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/21ساعت 8:17  توسط نادر  | 

خيلي تو رو دوستت دارم قد خداي   نقطه   چين...
بدجوري عاشقت شدم تو اين  روزاي نقطه چين....
شبا  دلم  كه   ميگيره   فكراي    بدبد    ميكنم
حيف كه تونيستي پيش من تو اون شباي نقطه چين....
وقتي  باهات  چت   ميكنم   قندتودل  من آب ميشه
بيا  با  هم  حرف  بزنيم    تو يك فضاي نقطه چين.....
بعضي ميگن كه عاشقي چيزاي خوب خوب هم داره
كرده   دوباره  اين   دلم   بازم   هواي   نقطه چين....
من     ميدونم   عزيزي    و     فداييات    فراونند
منم    دلم   ميخواد   يه روز  بشم  فداي نقطه چين....
وقتي   بيام  به  ديدنت   يه  هديه ي   قشنگ  دارم
برا  تبرك  هم  كه   هست بذار  تو  لاي نقطه چين....
حالا  كه  روياي  مني   يه   چيزي و خوب ميدوني
خيلي  تورو   دوست  دارم  فقط   براي  نقطه چين....
خوب   يادمه  يه  چيزايي دادي به من كه خوردمش
خيلي  خوشم  اومد  منم  از  اون چيزاي نقطه چين.....
حرف  توشير  و شكر ه منم   دوتاشو دوست  دارم
شكر  زيا د پيدا  ميشه   بريم   براي   نقطه   چين....
تنهام  نذار  فرارنكن   يه  وقت  ديدي   زد به سرم
پشت سرت  هوار  زدم  آي  نقطه چين آي نقطه چين...
خربزه  خوردي  عزيزم  به  پاي   لرزش هم  بشين
خيلي   گرونه   عزيزم   قدر و  بهاي  نقطه   چين.....
دلم   ميخواد   اين  آخري   لب بذارم رو نقطه چين.....
هرچي  دلت  ميخواد توهم  بذار به جاي  نقطه چين.....
نادر  به  چي خورده  سرت خيلي پرت وپلا ميگي؟
خدا  كنه  يه  روز  بري لا دست  وپاي نقطه   چين...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 8:29  توسط نادر  | 

سلام سلام روياجون
خوشگل وهم مهربون

 لطفا بقیه ی شعررا در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 8:26  توسط نادر  | 

اي خدا زن افريدي سهو كردي يا  خطا؟
مرد را با  خلقتش تنبيه  كردي  يا عطا؟
عقل اورا كاستي جايش  زبانش  داده اي
فكر او تعطيل  و هم  فن  بيانش داده اي
گريه را دادي سلاحي سرد در دستان  او
قوت مرد و كودكان  را نيز در پستان او
اين زبان نيش است يا خنجر ورا اندر دهان
چون كه  خنجربر كشدكس را نباشد  الامان
مكر كم بود از حسد بسرشتي اندر  طينتش
ايندو  باشد  اندكي از  صد هزاران زينتش
زن  اگرقصد  فريب  مرد هر دم  آورد
شيخ  صنعان هم  يقينا پيش او كم آورد
ناز را آميختي با  عشوه  اندر  جسم  او
شيرهم بر خودبلرزد بشنود  چون اسم او
من نميدانم خوشت آمد تويارب از كجاش
كوبهشتت را نهادي اينچنين در زير پاش
حافظ   بيچاره از ابرو و چشمش  مست گشت
بس  بلندي كواز اين معجون خلقت پست گشت
خون آن فرهاد عاشق پيشه در اين ره بريخت
نيزمجنون هم بدين علت به صحراها گريخت
اوكه  يوسف بو دو هم پيغمبر وهم  باوفا
مكر زن پيراهن  او پاره  كردي   از قفا
حيلت  زن يوسف  يعقوب را  زندان نمود
آنچه  آتش با خليل اله   نكردي  آن  نمود
موي او گرهرزمان قصد تن زارت كند
همچوصيدي در كمند خودگرفتارت كند
برق چشمش گر بيفتدلحظه اي بر چشم تو
آتش جانت  شود  اما   بسوزد   خشم   تو
تيري از مژگان اگرسويت روان سازد دمي
فاتحه  بر قلب خود خوان آن زمان گرادمي
عشوه اي  گرآورد   پايت بلرزد  همچو  بيد
غمزه اي سويت كندرنگت شودچون گچ سپيد
دين وايمانت تواند لحظه اي   برباد  داد
آنچنان كو جان شيرين از كف فرهاد داد
واي بر آنكس كه با اين وصف باشد زن ذليل
مرده  باشد به - به گورستان بريدش بي  دليل
زين  موارد  گر يكي  باشد  كه استثنا بود
بي گمان محبوب من شيرين من رويا بود
نادر اين  هجران و اين  سوز جگر
اين زمان   بگذار تا   وقتي    دگر
پاي خود در كفش اين نسوان مكن
با دودستت خويش را زندا ن مكن
ترسم اين كارت تو را بالا برد بر چوب دار
لنگه    كفش  آيد   سويت  چندين  هزار
ديگر اي نادر ازين امت مگوي
هيچ زنهاري ازين ملت مجوي
خواهي اي نادر كه اين غمها فراموشت شود
شعر آن شاعر  همي   بايد  بناگوشت   شود
لذت    دنيا  زن  و  دندان  بود
بي زن ودندان جهان زندان بود
زن بلا باشد به هر كاشانه اي
بي بلا  هرگز نباشد  خانه اي


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/06ساعت 8:19  توسط نادر  | 

خدابياباهم بريم یه سر توشهر  بگرديم


شايديه چيزي توركنيم بلانسبت مامرديم

بقیه در ادامه مطلب

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 9:52  توسط نادر  |