|
...خدا حافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها......
|
خواب در من نيست من رويايي ام
عقل در سر نيست من رويايي ام
از جهان ببريده ام رويايي ام
جرم من اينست من رويايي ام
هيچ كس از درد من اگاه نيست
هيچكس مانند من گمراه نيست
هيچ چشمي بهرمن درراه نيست
هيچكس چون من خوراكش آه نيست
من به قلبم نقش رويا بافتم
قلب رويا را چو دريا يافتم
بافتم دريافتم پرداختم
عاقبت دل را به رويا باختم
كس به رويايم شكر بخشيد- نه
كس به فريادم اثر بخشيد- نه
كس مرا يك لحظه دلخوش ديد- نه
كس به پاييزم ثمر بخشيد - نه
من شدم آواره كس جايم نداد
هيچكس يك لحظه ماوايم نداد
خواستم فرهادباشم بيستون جايم نداد
طعم شيرين کس به رويايم نداد
آب ميخواهم سرابم ميدهند
مهر مي ورزم عذابم ميدهند
وصل ميجويم فراقم ميدهند
شهد ميخواهم شرابم ميدهند
من از اين نامردمي ها خسته ام
دل به دنياي شما كي بسته ام؟
شادم اما از درون بشكسته ام
خسته ام بشكسته ام امازغم وارسته ام
اينهمه شيون دلي جيحون نشد؟
اينهمه ليلي كسي مجنون نشد؟
اينهمه خنجر كسي دلخون نشد؟
اينهمه رويا دلي مفتون نشد؟
زندگي در كام من چون زهر شد
اشك چشمانم مثال نهر شد
انتظار از حد گذشت و دهر شد
مهلتي ديگرندارم بايداز اين شهر شد
دل تو اينك عشق را گو الوداع
جان تو اينك جسم راگو الوداع
اي اجل گر اينك آيي مرحبا
نارفيقان ما كه رفتيم الوداع
بعد از اين رو سوي رويا ميكنم
عقل ر ا با عشق سودا ميكنم
كفر خود اينك هويدا ميكنم
اقتدا بر دين رويا ميكنم
اينك از شهر شما پرميكشم
پاي لنگ خود از اين در ميكشم
از عذابي كو به هر دم ميكشم
جام مرگم را خودم سر ميكشم
کفرمن ایمان من جبریل وهم شیطان من شهدمن شیرین من ارامش وغوغای من
زیرپلکت سایبانم میدهی؟
سوختم ایا پناهم میدهی؟
شرط دیدارت اگرکفراست پس من کافرم عقل اگرمانع شوداقرارکردم جاهلم
جان سوی جانان شدومن ازدل خودغافلم سوی توخواهم شدن اسیمه سرلرزددلم
اتشی افتاده برجان ودلم
قطره ابی یرلبانم میدهی؟
روی چون ماه خودت ایا نشانم میدهی؟ گرکندقصدهلاکم تیرمژگانت امانم میدهی؟
زان شکرکوبردهان داری-ازانم میدهی؟ سهمی ازان موی وابرو ودهانم میدهی؟
میهمان جان جانان گرشوم
میزبانی را نشانم میدهی؟
من شدم اواره وبی خانمان درراه عشق/عشق دردل رخنه کردومن شدم شیدایعشق
غرقه گشتم این زمان دربحرناپیدای عشق خسته ام اما نخواهم کردترک راه عشق
تا بیاسایم دمی درراه عشق
زیرچترت سایبانم میدهی؟
من قتیل تیرمژگان چوجادوی توام من اسیر ناامید بند گیسوی توام
من غریوناله ی هوهوویاهوی توام من فقیردرگه پرهای وپرهوی توام
من گدای کوی دیدارتوام
رخصت دیدار انم میدهی؟
بی تو من الاله ای پژمرده ام بی تومن حندان ولی دل مرده ام
جنب وجوشی دارم اما مرده ام از فراغت خون دلها خورده ام
زیرباران نگاهت مرده ام
مرده ام ایاتوجانم میدهی؟
گر چه من در کیش تو بیگانه ام خسته ام رویایی ام بیخانه وکاشانه ام
عشوه ای یا غمزه ای کن پرکن این پیمانه ام شمع شوثابت کنم گردتومن پروانه ام
من همین دیوانه دلداده ام
مرده ام روح وروانم میدهی؟