|
ترجیح میدهم با کفشهایم در خیابان راه بروم وبه خدا فکرکنم تا اینکه در مسجدبنشینم وبه کفشهایم فکرکنم
|
تو رفته ای ومن اندر در هجوم خاطره ها
چو قاب عکس قدیمی اسیر تصویرم
چه ساده ام که پس از رفتن تو هرباره
نشانت از ته فنجان قهوه میگیرم
چقدر سرزنش خلق وطعنه ی مردم؟
به غیر دل به تو بستن چه بوده تقصیرم؟
هزاروسیصد و ... بگذر ... تولدم بوده
به چهره گرچه جوانم ولی به دل پیرم
من ورهایی ازین غم؟زهی خیال عبث
که مثل آهوی در دست وپنجه ی شیرم
بیا به راه گلویم خوش آمدی ای بغض
نفس! نیا که من از دست زندگی سیرم
چرا به آخر خطش نمی رسد عمرم؟
اجل! تو مرحمتی کن - چرا نمی میرم؟