با طناب تو به چاهی که نباید رفتم
وبه هر وادی واهی که نباید رفتم
تا که چون شانه ره موی تو را پیمودم
سوی آن بخت سیاهی که نباید رفتم
آنچنان مات رخ گوشه نشینت گشتم
که به قربانگه شاهی که نباید رفتم
خام بودم که به سودای خوش پخته شدن
در دل آتش آهی که نباید رفتم
خاطرم نیست که از سیب تو یا از گندم
تا سراشیب تباهی که نباید رفتم
شاید آن لحظه که پاک از نظرت افتادم
در پی برق نگاهی که نباید رفتم
...وشبی دور زچشمان تو با رویایت
تا "به سرحد گناهی که نباید رفتم"!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه
1388/01/27ساعت 8:55 توسط نادر
|