|
ترجیح میدهم با کفشهایم در خیابان راه بروم وبه خدا فکرکنم تا اینکه در مسجدبنشینم وبه کفشهایم فکرکنم
|
اصلا حدیث عاشقی وارونه گشته
من دختری دیدم که مردی را صدا زد!
اصلا چرا یک دختر ِ ... اینگونه باید
بر انحنا های ِ تنِ زارش بنازد؟
اصلا چرا در قصه ها رسم اینچنین است
هرکس که عاشق شد به عقلش پشت پازد؟
اصلا بگو این با کدامین عقل جور است؟
با سیب ِ سرخی می شود قیدِ خدا زد؟
اصلا چرا تنها به حکم یک "قَبلتُ"
یک عمر شخصی با مصیبتها بسازد؟
اصلا به من چه تار دلها کوک اگرنیست؟
وقتی که هر کس ساز خود را می نوازد
اصلا بگو با بوق و با کرنا بگویند
مردی که "رویاهای شیرین" داشت جازد!