|
...خدا حافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها......
|
وحتي ازمترسك بر سر جاليز ميترسم؟
به منبربسكه ازتنگي گورولغزش پادرگنه ديدم
اصولا من زِهَرسوراخ تنگ وليز ميترسم
چو ديدم زاهد و رهزن بخوابدروزوخيزدشب
زهرخوابيده در روزو-به شب -شبخيزميترسم
به دمپايي عجب خوش عادتي دارد سرطاسم
نه ازرويا كه از مهنازومهرانگيزميترسم
زبس سيماي ملي برج ميلادم كشد بر رخ
من ازچيزدراز و اندكي نوك تيز ميترسم
به فضل رنگ موولنزآبی هرببویی خارجي گشته
دگرازهركه گويد هي ايز و شي ايز ميترسم
اگرهشتادضربت حدّيك ضربت زند قاضي
خجالت ميكشم اما دگر از چيز ميترسم
دوجايم سوخت جاي سوخت هرمركب كه بگزيدم
هم ازتوسن هم ازرخش وهم از شبديزميترسم
بروحافظ شراب ناب ومي كشك است جان من
دگرحتي من ازسانديس واز موّيز ميترسم
نگارين دلبري دارم ولي درگيريك بندم!
به مثل كودك نوپا منم از جيز ميترسم
اگرچه دورلب يك من سبيل وريش هم دارم
بلا نسبت زجنس نر- زچشم هيز ميترسم
من ازخرداديان وازجناح وازچپ وازراست بي باكم
ولي ازحركت موزون ونقش ريز ميترسم
به رغم حافظ ارتركي بدست آرد دلم پس ميدهم دل را
سپاهان ساكنم زيرا كه از تبريز ميترسم
شكم به در خط آفسايد تا درتيغ جراحان
هم ازدكترهم ازدرمان هم ازتجويزميترسم
خدايا من نميدانم گشادش به ويا تنگش!
ولي ازتنگي رزق وگشادي اوزون هم نيزميترسم
فراري بوده ام عمري من ازتاريخ وشاهانش
اگرچه نادرم اما من از پرويز ميترسم