گر چه از دیده برفتی به دلم شد جایت
چشم بر راهم وگوشم به صدای پایت
نه که از دل برود هر چه برفت از دیده
من دل و دیده ببازم به قد و بالایت
غم هجران نچشیدی ونمی دانی چیست
اشک در دیده به جای شکر رویایت
بعد تو نرگس و گل هر گذری می بینم
یاد می آیدم از چشم توو لبهایت
همچوشمعی همه تن سوختم و آب شدم
شادی ام بود بتابم به دل شبهایت
تو نبودی که مگر ظرف وفا بشکستی
خوش که مجنون نشدم درهوس لیلایت
سربه سامان نرسد تاسرناسازی هست
در سرم نیست بجز سّر تو و سودایت
نه به شمشیربه یک غمزه دو نیمم گردان
تا که راحت شوم از دست تو و دنیایت
پیش ما چین به جبین با دگران اندر زلف
چین برآن رشته سزد نی به رخ زیبایت
درد دوری نتوانست کشیدن عاقل
وای بر نادر اگر سر نکشد صهبایت
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:10 توسط نادر
|