|
...خدا حافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها......
|
طلب عشق نمودم ز بتی آینه رو
باز دیوانه شدم خواهش بیجاکردم
مهرلیلا صفتی رهزن این مجنون شد
هوس دربدری در دل صحرا کردم
از بد حادثه و بخت سیه بار دگر
پنجه در تیره گی آن شب یلدا کردم
رنج زندان -غم یعقوب فراموشم شد
چشمِ آلوده به دامان زلیخا کردم
مردم دیده چو اسپند ودلم شد مجمر
دور ازچشم و نظر آن قد و بالا کردم
تا به سرحدّ وفا بر سر پیمان باشم
ماندم وسوختن خویش تماشا کردم
دل به مهرتوسپردم که نپنداری من
طلب عشق زهر بی سروبی پاکردم
عشق پاکی به دلم بودکه از ترس هوس
همه را یک شبه ویکسره حاشاکردم
خوش ندیدم که شود سینه سرای کینه
شستم ازدل همه را دیده چودریاکردم
توبه کردم که دگر دل نسپارم به کسی
بی سبب خام شدم توبه ی بیجا کردم
تاکی از غربت وتنهایی خود شکوه کنم؟
خو به تنهایی خود پشت به تن ها کردم
زین همه دربدری حاصل من هیچ نشد
طلب مرگ ز درگاه اهورا کردم
"نادر" از دلبر و دلداه ودل هیچ مگوی
تو که دیدی که چه ها با دل رسواکردم!