|
من رشته ی محبت تو پاره میکنم ×××××× شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم
|
روزگار- این چهره را با رنج وغم رنگین مکن
بر رخم سیلی نزن، با زرد عادت کرده ام
باختم در زندگی بود و نبود خویش را
پاکبازم ، با قمار و نرد عادت کرده ام
با من از مردی نگو مردانگی افسانه شد
لا جرم با مردم نامرد عادت کرده ام
روزوشب را می شمارم تا سر آیدعمر ومن
هم به سال وماه وزوج وفرد عادت کرده ام
بهر رویاهای شیرینی که در سر داشتم
با دل دیوانه ی شبگرد عادت کرده ام
زخم دل بهتر نمی گردد، نمک کمتر زنید
گرچه از بی مرهمی با درد عادت کرده ام