|
ترجیح میدهم با کفشهایم در خیابان راه بروم وبه خدا فکرکنم تا اینکه در مسجدبنشینم وبه کفشهایم فکرکنم
|
چه مرهم است به زخمم گشودن قفسم؟
کنون که با پر و بال تکیده خواهم رفت
مرا ببوس و بغل کن ولو به بی میلی
بدان که غم به دل وخون به دیده خواهم رفت
نگیر هُرم نفسهای گرم خود از من
که سوز و سردی دوران چشیده خواهم رفت
اگرچه گونه ام از خون دیده گلگون است
چو رنگ زرد خزانی پریده، خواهم رفت
دگربه دشت غزل شوقی از شکفتن نیست
غزال خوش خط وخالم رمیده،خواهم رفت
امیدومهر و وفا هر چه بود رویا بود
...ودل زمهر و وفایت بریده ،خواهم رفت